*(فأووا إلی الکهف ینشر لکم ربّکم من رحمته)*

انگلیسی در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
حکایت آفتابه و عارف! چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387
 

خیر سرشان طلبه هستند! به قولی طلبهء علوم دینی! اما هرچه در وبلاگهای شان دقت می کنی چیزی از دین نمی یابی! بله عرفان هست تصوف هست تفسیر به رأی هست دخالت آراء و اهواء در دین هست قیاس و استحسان و مصلحت چینی هست تعریف و تمجید از بتهای نجس و طواغیت رجس هست اما خبری از دین نیست! دوران و زمان غریبی است... گویا غربت صاحب اش عجّل الله فرجه به آن سرایت کرده است... یا صاحب الزمان!

 

وارد وبلاگ یکی از آنها می شوم... به زحمت می توانم آیهء قرآن یا حدیث و روایتی در آن پیدا کنم! عجیب است! مگر در معرفی نامهء خود ننوشته طلبه است؟ پس چرا نشانی از نص دین در نوشته های او نیست!؟ همه ش که شد شعر مولوی و نثر حسن زاده آملی! پس کو نشانی از دین!؟ نه نه... هست! یک حدیث دیدم! خوشحال می شوم و با شعف به آن دقت می کنم! به به! چه حدیثی! چه سندی! چه اعتباری! بوی گند سطل عاشقال عرفان، مشامم را می آزارد!

 

غرق در حدیث! می شوم: خدای شان گفته من عاشق شان هستم و هر شب با آنها برنامه دارم بسان فیلمهای هندی! با خود می گویم خب این هم یک نوع خداست دیگر! هندی ها در هند، گاو می پرستند خب بگذار اینجا گاوها، هندی بپرستند! چه کارشان داری؟ به قول یکی از خدایان: ما درون را بنگریم و حال را! کی برون را بنگریم و قال را! بت پرستی را عشق است! گور بابای همهء آیات و روایات که به طریق واحد عبودیت دعوت می کنند! الطرق الی الله بعدد انفاس الخلائق!

 

وبلاگ خوب و شیرینی است... آنقدر دلچسب و شیرین نوشته که اصلاً آدم یادش می رود کِی وارد شده و چقدر مانده و وبلاگ نویس، کیست! از بس شیرین نوشته، آدم فکر می کند خود جناب ابلیس، وبلاگ نویس است در اینجا! و من که در آستان اهل بیت نبی صلی الله علیه و علیهم جز هدایت ندیده ام تلخی موقت امروز را به شیرینی ابدی آخرت، معامله کرده و شیرینی ابلیس وبلاگ نویس را به دور می اندازم... از شیرینی بدم نمی آید اما قهقههء ابلیس را که می شنوم می فهمم زهرآلود است... صفحه را زود می بندم چرا که ممکن است صحنه های عاشقانهء آنان با خدایان شان مرا نیز گمراه کند کما اینکه...

 

وارد وبلاگ دیگری می شوم... او هم مدعی است طلبهء علوم دینی است اما... عجیب است! فقهاء را به مسخره گرفته و فقه ِصادق آل محمد(ص) را علم استنجا می خواند! انّا لله و انّا الیه راجعون.. دقت، علت را روشن می کند... نوشته: «فلان عارف بزرگوار که در قرن فلان در فلان جا می زیست را همه فقهای عصرش تکفیر کردند» خب معلوم شد چه مرگش است این جناب طلبه! ... ملاک ِدین در اندیشهء کوته نظرانهء او، نه کارشناسان دین و متخصصان شریعت، که فلان درویش ِملحد و بهمان صوفی ِمشرک است که به علت خباثتش، عالِمان علم استنجا! آفتابهء پُری را بر او روانه کرده و به سایر عرفاء شامخین، ملحق اش نموده اند!

 

رشتهء افکارم را یک پیام مسنجری قطع می کند! یک وبلاگ نویس که آیدی اش در ادلیست من موجود است (که نمی دانم چرا و از کجا!) پیامی send to all فرستاده که وب ِمن به روز است بیایید و بخوانید و جان مادرتان کامنت بگذارید چون تمام امید من به زندگی، در همین کامنتهای شماست! باشد... به روی چشم! کامنت هم می گذاریم اما بگذار اول، صفحه ت با این سرعت اینترنت جان کندنی (جان کندنی، نام یک اشتراک اینترنت نیست! وصف است!) بالا بیاید سپس کامنت هم می گذاریم... لحظاتی بعد، عنوان وبلاگ در taskbar نمایان می شود اما نه کامل! کلمات ِمهجور ِحضرت.....

 

حدسیاتم بی اختیار شروع می شود... حضرت محمد(ص)؟ حضرت علی(ع)؟ حضرت سجاد(ع)؟ حضرت رضا(ع)؟ حضرت مهدی(عج)؟ شاید هم خود حضرت حق(جلّ جلاله) چرا که *(اتخذوا هذا القرآن مهجوراً)* الفرقان آیة30 اما..... خیر! صفحه، کامل باز شده و حضرت مذکور! خدا یا رسول اش(ص) یا امام معصوم(ع) نیست فردی است که اگر خیلی بخواهیم بالایش بریم و از خطاهایش اغماض کنیم او را یک شاگرد کوچک در آستان معارف ائمه(ع) به حساب می آوریم که سخنان او بذاته هیچ اهمیت و ارزشی نداشته و معیار و ملاک نیست چه رسد به سخنانی که از او رسیده و دقیقاً خلاف هدایت اهل بیت(ع) است! عجیب اینکه این همه آیات و روایات ِمهجور، هیچ انگیزه ای برای وبلاگ نویسی ایجاد نمی کند اما سخنان ِمهجور ِفلان و بهمان چرا!

 

کامنت نمی گذارم چرا که اگر تأییدش کنم تأیید باطل کرده ام و در گناهان او و مولایش شریکم و اگر هم رد کنم همین ردّ، مسأله ساز شده و پاچه باید از لای دندان سگهای هار، بیرون بکشم که چه؟ به فلانی بد گفته ای و سزای تو مرگ است! اگر به خدا و پیغمبر(ص) بد بگویند هیچ اشکالی ندارد و به قول یکی از مدیران فرهنگی ِمثلاً متدین: «بحث علمی است و اشکال ندارد» اما به بتهای اینها اگر کمتر از گل گفته شود دم به ساعت باید به سمت نویسنده، پارس شود و هیاهو برپا گردد و تهدید و تطمیع از اینور و آنور روانه و همین مدیر فرهنگی هم مدّعی شود و ای بسا مترصّد یک لحظه غفلت، برای شکافتن سر نگارنده، در کوفهء وبلاگستان و در ایام شهادت امیر ِرمضان... یا امیرالمؤمنین!

 

نامی آشنا در پیوندهای آن وب، جلب توجهم می کند... بله او را می شناسم...

 

ادامه دارد...

10 نوشتار


۱۲ امیر شنبه 7 اردیبهشت 1387

همانطور که همه می دانیم، مذهب حقه شیعه امامیه، به دلیل انتساب به دوازده امام معصوم، مذهب "اثناعشریة" نیز نامیده می شود و در میان مذاهب و فِرَق اسلامی، تنها مذهبی است که به عدد دوازده، انتساب داشته و پیشوایان معصوم اش دوازده نفر می باشند (سلام الله علیهم اجمعین) در سایر مذاهب اسلامی، تعداد پیشوایان مذهب، عددی غیر از دوازده است مثلاً مشهور مذاهب اهل تسنن به چهار خلیفه و بعضی از شواذ آنان به پنج یا شش خلیفه {چهار خلیفه بعلاوه امام حسن مجتبی(ع) یا بعلاوه معاویة یا هر دو} و بعضی از خوارج به دو خلیفه {ابوبکر و عمر را بر حق و عثمان و علی(ع) را بر باطل می دانند} و بعضی از زیدیه به پنج امام {امیرالمؤمنین بعلاوه حسنین(ع) و امام سجاد(ع) و جناب زید} و اسماعیلیه به هفت امام {از امام علی(ع) تا امام صادق(ع) بعلاوه اسماعیل بن الامام الصادق(ع)} اعتقاد دارند و... و تنها مذهبی که به دوازده امام، معتقد است مذهب شیعه جعفری "امامیة اثناعشریة" می باشد

 

یکی از نکات مهمی که در این میان، جالب توجه می باشد این است که در بسیاری از منابع حدیثی اهل تسنن، احادیث فراوانی موجود است درباره دوازده "خلیفه" برای پیامبر(ص) یا دوازده "امام" بر امت نبی(ص) یا دوازده "امیر" بعد از رسول خدا(ص) و تعابیری مانند آن که از نظر تعداد خلفاء بر حق در امت نبی(ص) جز با عقیده شیعه امامیه، سازگار نیست و به وضوح، به حقانیت مذهب اثناعشریة اشاره می نماید این احادیث که مضمونی بسیار روشن دارد و ممتنع از تأویل و بی نیاز از تفسیر است آن قدر در کتب حدیثی مکتب خلفاء، با اسناد متعدد و طرق مختلف، روایت شده که جای هیچ گونه تردید و ابهامی باقی نمی گذارد و مجالی برای اشکال در سند یا دلالت آن به وجود نمی آید

 

این احادیث از حجت های خفیه خداست که به دست مخالفین مکتب اهل بیت(ع) به دست ما رسیده و آنان نیز در زمانی آنها را روایت کرده اند که هنوز دوازده امام مذهب شیعه، تکمیل نشده بود و نه تنها هیچ یک از نامحرمان بلکه کثیری از شیعیان نیز نمی دانستند که این مذهب حقه بر دوازده امام، ختم خواهد شد و بعدها تحت نام دوازده امامی و شعار اثناعشری مشهور خواهد گشت مخالفان اهل بیت(ع) بدون اینکه متوجه شوند روزی همین احادیث، سند ردّ مذهب آنان خواهد شد، آنها را روایت کرده و در اختیار نسلهای بعدی قرار دادند و از جایی که گمان نمی کردند خود را ردّ و مذهب اهل بیت(ع) را تأیید نمودند اگر می دانستند که حقیقت قضیه چیست ای بسا این روایات را هم مثل بسیاری از حجت های دیگر خدا که در اثبات حقانیت تشیع بوده از بین برده و نابود می کردند

 

کافران که همیشه از حکمت و عظمت ارادهء الهیه غافل اند گرچه می خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند لکن نمی فهمند که خداوند، نور خود را کامل خواهد کرد ولو آنان را خوش نیاید! به عنوان نمونه، امام احمد بن حنبل که اقدم محدثین اهل تسنن است و این مطلب را مکرراً در مسند خود ذکر نموده، طبق قول مشهور، متولد 164 قمری است {زمان امام کاظم(ع)} و متوفای 241 قمری {زمان امام هادی(ع)} همچنین امام بخاری که معتبرترین محدث اهل تسنن است و اشاره ای به این مطلب را در کتاب حدیثی خود «صحیح بخاری» آورده است متولد 194 قمری است {زمان امام رضا(ع)} و متوفای 256 قمری {زمان امام عسکری(ع)} و مسلم نیشابوری که "صحیح"اش همطراز صحیح بخاری تلقی شده و این مطلب را در کتاب خود روایت کرده نیز متولد 206 قمری است {زمان امام جواد(ع)} و متوفای 261 قمری {زمان امام مهدی(عج)} و...

 

با دقت در این مقایسه های تاریخی و همچنین توجه به اینکه سیرهء امثال بخاری و مسلم در نقل حدیث، آلوده به کتمان حقایق ِمربوط به ولایت و جلوگیری از نشر احادیث ِمؤید ِعقیدهء شیعه بوده است و همچنین دقت در ممشای رجالی آنان که جز از روات کاملاً معتمد خود {که بعضاً ناصبی و دشمن اهل بیت(ع) هم بوده اند} از کس دیگری روایت نمی آورند و توجه به اینکه آنان، تا حد زیادی سعی در پالایش سندی و تصفیهء دلالی احادیث داشته اند و... این حقیقت را روشن خواهد کرد که مخالفان بیت نبوت(ص) گرچه بنا نداشتند حقائق ولائیه را به درستی نقل کرده و آنها را با امانت ایجابی به نسل بعد برسانند و بسان سایر مخالفان حقیقت، با رویکرد گزینشی، جلوی انتقال آزاد اطلاعات را گرفته و بر سر شاهراه های بیان حقائق، نشسته و طرق نشر حقیقت را مسدود می کردند لکن توجه نداشته اند که اگر خدا بخواهد کسی را یا روشی را یا عقیده ای را رسوا کند منتظر ارادهء حقیر بندگان گمراهاش نمی ماند و به هر طریقی که حکمت و ارادهء مصیطرهاش اقتضا کند فرومایگان را رسوا نموده و حقیقت را به گوش آنکه بخواهد خواهد رساند

 

حال که سخن به اینجا رسید یادی می کنم از سفر مشهدم و لحظات شیرین همجواری امام معصوم، حضرت مولانا ثامن الحجج، ابی الحسن الرضا علیه السلام و شادمانی ناشی از بهره مندی از ثواب عظیم لعن بر عارفان مُلحد و صوفیان مُبدع و امثال نخودکی و لاله زاری و..... و اینکه در آن آستان نور و عظمت، بر خاطرم خطور کرد که در بازگشت به جوار خواهر گرامی شان(سلام الله علیهما) و خدمت اهالی کهف توحید، به عنوان سوغات این سفر، مشتی نمونه خروار از این احادیث را تقدیم دوستان نمایم و اشاره ای داشته باشم به یکی از حجت های الهیه در ردّ اباطیل مخالفان اهل بیت(ع) و منحرفان از حقیقت توحید و ولایت... عصمنا الله من الزلل و حشرنا مع موالینا المعصومین علیهم السلام

 

1.راوی می گوید: نزد عبدالله بن مسعود به قرائت قرآن نشسته بودیم مردی آمد و از او پرسید: ای اباعبدالرحمن! آیا از رسول خدا(ص) پرسیدید که این امت، چند خلیفه خواهد داشت؟ ابن مسعود گفت: از زمانی که وارد عراق شده ام احدی قبل از تو این سؤال را از من نکرده است سپس گفت: بله از رسول خدا(ص) پرسیدیم و ایشان فرمود: «دوازده نفر به تعداد نقباء بنی اسرائیل» (مسند ابن حنبل ج1 ص398)

 

2.روایت شده جابر بن سمرة گفت: در حجةالوداع از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: «این دین همیشه بر دشمنان خود، غالب خواهد بود و هیچ مخالف و مفارق، ضرری به آن نخواهد زد تا از امت من دوازده امیر بگذرند» سپس ادامهء کلام رسول خدا(ص) را نشنیدم از پدرم که به مرکب پیامبر(ص) نزدیک تر بود پرسیدم: ایشان در ادامه چه فرمود که من نشنیدم؟ پدرم گفت: می فرماید: «همگی از قریش هستند» (مسند ابن حنبل ج5 ص87)

 

3.روایت شده جابر بن سمرة گفت: از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود: «بر این امت، دوازده خلیفه خواهد بود» (مسند ابن حنبل ج5 ص106)

 

4.روایت شده جابر بن سمرة گفت: از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود: «دوازده امیر، خواهند بود» سپس کلامی گفت که آن را نشنیدم پس پدرم گفت: می فرماید: «همگی از قریش هستند» (صحیح البخاری ج8 ص127)

 

5.راوی می گوید به جابر بن سمرة نامه نوشتم: مرا از آنچه از رسول خدا(ص) شنیده ای خبری بده! پس او برایم نوشت:... از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: «دین تا قیام ساعت، همیشه قائم است (تا قیامت، برقرار است) و بر شما دوازده خلیفه خواهد بود که همگی از قریش اند» (صحیح مسلم ج6 ص4)

 

6.روایت شده جابر بن سمرة گفت: رسول خدا(ص) فرمود: «بعد از من دوازده امیر خواهد بود» (سنن الترمذی ج3 ص340) ضمناً ترمذی، سند این حدیث را تحسین کرده است

 

7.روایت شده که ابی جحیفة گفت: همراه عمویم نزد پیامبر(ص) بودیم پس فرمود: «امر امت من، همیشه به شایستگی خواهد بود تا دوازده خلیفه بگذرند» (المستدرک، الحاکم ج3 ص618)

 

8.روایت شده که عبدالله بن عمرو گفت: از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: «دوازده خلیفه خواهند بود» (السنة، ابن ابی عاصم ص544)

و مشابه این احادیث:

_مسند ابن الجعد ص390 {متوفای 230 قمری}

_المصنف، ابن ابی شیبة الکوفی ج7 ص492 {متوفای 235 قمری}

_التاریخ الکبیر، البخاری ج1 ص446

_سنن ابی داود ج2 ص309

_صحیح ابن حبان ج15 ص43

_المعجم الاوسط، الطبرانی ج1 ص263

_مجمع الزوائد، الهیثمی ج5 ص178و190

_کنزالعمال، المتقی الهندی ج12 ص32و33

و.....

به دلیل اینکه این احادیث، از طرق فراوانی وارد شده کسی از علماء معروف ِمکتب خلفاء، نتوانسته مضمون کلی (12خلیفه) را انکار کند و فقط بعضی از متأخرین شان سعی کرده اند با توجیهات بی ربط یا تأویلات غیرعلمی، مطلب را از تأثیر خود بیاندازند مثلاً تعبیر کرده اند به اینکه پیامبر(ص) فرمود دوازده خلیفه خواهند بود اما نفرمود بیشتر نخواهند بود! فلذا منظور از این حدیث، همه خلفاء اعمّ از راشدین و بنی امیة و بنی عباس است ولو شامل دهها خلیفهء ظالم شود و...

 

بررسی "دست و پا زدن"های جالب علماء اهل تسنن برای فرار از پذیرش حقیقت ِاین روایات و همچنین تحلیل بعض مطالبی که در قبل یا بعد ِبعضی از این عبارات هست و ممکن است موجب ابهاماتی شود مجال دیگری می طلبد که به آیندهء دور! موکول می کنم لکن از توجیه گرایان محترم، یک جمله می پرسم: آیا پذیرش حقیقت، سخت تر از ساختن این همه توجیهات ِمحیرالعقول و آوردن این همه تأویلات ِصعب الوصول است!؟    

68 نوشتار


ارتشبد خلبان، رجبعلی نکوگویان! یکشنبه 25 فروردین 1387

به ادامه مصاحبه و نکات آن بپردازیم:

 

کیهان فرهنگی: جناب مدرسی! با چه روشی بهتر می توانیم جناب شیخ را بشناسیم و بشناسانیم؟


دکتر مدرسی: من تصور می کنم برای معرفی جناب شیخ باید همان شیوه جناب روشن را به کار ببریم یعنی مدتی بنشینیم آرام آرام ذهن مان را بیدار کنیم و قدم به قدم، لحظه به لحظه، کارها، سخنان و نگاه او را تفسیر کنیم یک سرّی در این جریان است که شاید ما نتوانیم بیانش کنیم ولی این امکان وجود دارد که آنقدر در اطرافش بچرخیم و توضیح بدهیم که بالاخره یک گوشه ای از این پرده کنار برود من روزی در جلسهء جناب شیخ نشسته بودم و دستم را روی فرش گذاشته بودم و به درس گوش می دادم یک لحظه از ذهن من گذشت که این فرش دیگر خیلی کهنه و نخ نما شده، و باید عوض شود همان لحظه جناب شیخ سرش را بلند کرد و گفت: مشخص است که این فرش نخ نما شده و باید عوض شود! جناب شیخ اضافه کردند: حواست چرا پرت است؟ درس را چرا گوش نمی دهی؟ فرش باید عوض شود، این مسأله ای نیست که دستت را گذشته ای روی فرش؛ شما باید در این ویژه ‌نامه بحث را طوری پیش ببرید که اگر فردا کسانی این شمارهء کیهان فرهنگی را خواندند، دچار موج نشوند، پایین و بالا نیفتند شخصی گفت: جناب شیخ! کسی را پیدا کرده ام که حرفهای خوبی می زند! جناب شیخ گفتند: بروید ببینید چه می گوید؟ ما مدتی نزد او رفتیم و دیدم واقعاً حرفهای خوبی می زند بحثهای خوبی هم دارد یک دیدی هم درباره نماز جمعه داشت غیر از دیدهایی که حالا هست و کتابی هم درباره نماز جمعه نوشته بود بحثهایش هم نو و به اصطلاح زرورق پیچیده بود! ما هر بار که می رفتیم و می آمدیم، به جناب شیخ گزارش می دادیم شیخ فرمودند: خوب گوش بدهید، خوب دقت کنید و همراهش جلو بیایید مسأله ای که ما داشتیم این بود که وقتی هم نزد آن آقا بودیم، باز دلمان پیش شیخ بود و به عنوان مأمور می رفتیم و حرفهای او را می شنیدیم یک سالی می رفتیم و صحبتهای او را گوش می دادیم و بعد می آمدیم گزارش می دادیم جناب شیخ هم می فرمودند: شاهنامه آخرش خوش است بروید تا ببینیم آخرش به کجا می رسد تا اینکه بعد از مدتی دیگر، یک شب دیر هنگام من و دکتر گویا آشفته حال و اشک ریزان خودمان را به منزل جناب شیخ رساندیم و گفتیم: آقا جان، ما را نجات بده! آیا تا به حال که ما آنجا رفته ایم دچار مشکلی نمی شویم؟

 

ادامه نکات:

11.بر فرض که رجبعلی از دل شاگردش خبر داده باشد این چه اهمیتی دارد که شاگرد با این حالت اعجاب، آن را بیان می کند؟ مگر خبر دادن از دل، در وادی علوم غریبه، کار سخت و پیچیده و عجیبی است؟ فلان مرتاض مشرک که بت می پرستد و علناً نجاست می خورَد و وقتی نزد او می روی تو را به نام می خواند و از دل تو خبر می دهد مقام معنوی خاصی نزد خدا دارد؟ چه اشکالی دارد که کسی در اثر شدت ریاضاتی که لزوماً به قصد کسب علوم غریبه هم نبوده به قدرت هایی دست پیدا کند؟ شاگردی که با نقل حکایات این چنینی از استادش موجب تشویش اذهان عوام ناآگاه از قدرت های علوم غریبه می شود چطور می خواهد که مطالب، موجب موج و بالا و پایینی مردم نشود!؟


کیهان فرهنگی: آن شب چه اتفاقی افتاد؟


دکتر مدرسی: آن شب آن آقا خودش را واقعاً نشان داد و گفت: آن خدایی که می گویند، در من حلول کرده ‌است! او حیات را شبیه می کرد به قطاری که راننده اش خود اوست! او گفت: من «خودش» هستم! به هرکدام از ما هم لقبی داده بود جناب شیخ گفت: ببینید عده ای هستند که با او این مسیر را می روند او مباحث را خوب شروع کرده بود و به قول مولانا «اوراد خوبی آورده بود» و بعد شما را به جایی می رساند که می گوید: آن خدایی که شما می گویید من هستم! گفتیم جناب شیخ تکلیف ما چیست؟ گفت: هیچ! من می دانم که شما رفته اید و شنیده اید، ولی می دانم که شما همان وقت هم که آنجا بودید، دلتان در حال و هوای خودتان بوده و مجذوب نشده اید البته یکی از دوستان که گاهی نزد جناب شیخ هم می آمد، به آن آقا دل داد و همانجا ماند

 

ادامه نکات:

12.ابن منصور حلاج هم می گفت من خودش هستم (اناالحق) ! بایزید بسطامی هم می گفت درون جامه من جز خدا نیست (لیس فی جبتی الا الله) ! سایر عارفان کافر و عاشقان مشرک نیز مشابه این حرفها مکرر گفته اند و این ادعاها شعار تفکر عرفانی است اگر خوب است، برای همه خوب است و اگر بد است، برای همه بد است چرا حلاج، اگر چنین چیزی بگوید و حافظ نیز در وصفش بسراید: (گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند . جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد) هیچ کدام تخطئه نمی شوند و بلکه تجلیل نیز می شوند اما اگر آن فرد گمنام، همان ادعای حلاج را بر زبان بیاورد بد است و باید از او فرار کرد!؟ چطور اگر قاضی، احساس رانندگی ِهمان قطار کرده و تصور نماید مثل خدا! شده و بر زمین و زمان سیطره دارد هیچ اشکالی ندارد اما به دیگران که می رسد یک دفعه همین خیالات، کفر می شود و حلول و اتحاد؟ بائک تجرّ و بائی لاتجرّ!؟

 

13.آن کسی که به آن آقا دل داد و مریدش شد اگر به او اعتراض کنند و او بگوید من چیزی دیدم که شما ندیدید و وقتی شما ندیدید و نمی دانید پس انکار نکنید و حقایقی هست که فراتر از عقل شماست و شما نسبت به عظمت استاد، در جهل مرکب هستید و... (کلاً از این دست خزعبلات عرفانی) چه جوابی به او می توان داد؟ اگر او بگوید «سنگسارم بکنید ای ز خدا بی خبران . گنهی کردم و عاشق شدم و دل دادم» چه جوابی به او داده خواهد شد؟


کیهان فرهنگی: آیا جناب شیخ دستورهای خاصی هم برای ایام خاص مثل ماه مبارک رمضان به شما می دادند؟


دکتر مدرسی: بله، در شروع ماه در بعضی ایام و مثلاً همان ماه رمضان ابتدا برای ما درباره آن ماه صحبت می کرد و برنامه می داد و می گفت: در این ماه شما را برای افطار زیاد دعوت می کنند، سعی کنید در همان خانه خودتان افطار کنید و یک لقمه غذا بخورید و بعد بروید و سری بزنید اگر رفتید، به محض آن که سر سفره نشستید، با هر چه جلو شما گذاشتند افطار کنید و به چیزی دیگری دست نزنید ما هم هر جا می رفتیم به همان دستور عمل می کردیم بعدها همین آقای رافعی خیلی اصرار کرد که بداند جریان چیست گفتم: دستور جناب شیخ است از آن پس آقای هر جا که می‌رفتیم قبلاً سفارش می کرد جلو من غذای حسابی بگذارند! البته دستورهای دیگری هم جناب شیخ می دادند که از بیانش معذورم

 

ادامه نکات:

14.دستور جناب شیخ است!؟ خب باشد! مگر شیخ کیست یا چیست که تعبد به دستورش تا این حد، لازم باشد؟ مگر او معصوم است که امر او لزوماً موجب هدایت شود؟ چه تضمینی هست که امر او موجب ضلالت از جایی که گمان گمراهی نمی رود (ضلالت من حیث لایحتسب) نگردد؟ آن هم چنین دستورهای غیرعقلایی که بعضاً موجب آزار میزبان در گذاشتن غذا دقیقاً جلوی دست میهمان نیز می شود... باقی گذاشتن چای، تکبر می آورد اما معطل کردن میزبان تا رسیدن میهمان که می خواهد افطار کند و بعداً راه بیفتد یا جلوس شاهانه او بر سر سفره افطار که حاضر نمی شود دست دراز کند و فقط آنچه جلوی اوست را میل می فرماید، تکبر که نمی آورد هیچ، بلکه تواضع نیز می آورد!!؟

 
کیهان فرهنگی: جناب مدرسی! آیا مشورتهایی هم در امور زندگی با جناب شیخ داشتید؟


دکتر مدرسی: در بعضی موارد بله، بعضی وقتها هم خود ایشان به ما رهنمودهایی می دادند که در آغاز، حکمت آن برای مان روشن نبود، بعد می فهمیدیم مثلاً از روزی که من به خدمت جناب شیخ آمدم، فرمودند: شما غیر از این که به طور رسمی درس می خوانی و جلو می آیی، بعد از کلاس نهم، به صورت متفرقه (آزاد) هم امتحان بده و من همین کار را کردم و تا آخرین سال که دیپلم دبیرستان را گرفتم، در بیرون هم به طور متفرقه درآموزشگاه خزائلی درس می خواندم و امتحان می دادم تا دو دیپلم بگیرم بعدها که جریانی برایم اتفاق افتاد، دیدم که جناب شیخ چه پیش بینی جالب و خوبی کرده ‌بود!


کیهان فرهنگی: در مورد مسایل شخصی مثلاً پیرامون ازدواج تان هم با جناب شیخ مشورت می کردید؟


دکتر مدرسی: بله، اصلاً ازدواج من با همسرم به پیشنهاد جناب شیخ بود


کیهان فرهنگی: یعنی از بستگان ایشان؟


دکتر مدرسی: خیر، در میان چند نفری که از فامیل و غیرفامیل نامزد بودند، یا مادرم انتخاب کرده بود، من با جناب شیخ مشورت کردم و مشخصات همسر کنونی ام را به ایشان گفتم، جناب شیخ هم فرمودند: راه صوابی است این کار را بکنید، این خانم موجب برکت می شود و شما را خوب می تواند اداره کند ما هم آمدیم و کار را تمام کردیم به هرحال ایشان در تمام مواردی که به قدرت پرواز روحی ما مربوط می شد، راه نشان می دادند و کاملاً هم مسلط بودند

 

ادامه نکات:

15.شیخ، در تمام مواردی که به قدرت پرواز روحی شاگردان، مربوط می شد راه نشان می دادند... بهرحال جناب شیخ، خلبانی کارکشته در پرواز به عوالم غیبیه بودند و باید دست نوخلبانان را می گرفتند!


کیهان فرهنگی: لطفاً بحثی هم درباره ویژگی های تعلیم و تربیت جناب شیخ داشته باشید روش کار ایشان چه تفاوت هایی با تعلیمات رایج زمان داشت؟


دکتر مدرسی: عرض شود چند محور اصلی در تعلیم و تربیت جناب شیخ وجود داشت اولین محور در شیوه تربیتی جناب شیخ این بود که برخلاف تمام روشهای رسمی در تعلیم و تربیت صوفیانه، ایشان رابطه مطلق مرید و مرادی را می شکست یعنی از روز اول که کسی را برای شاگردی می پذیرفت، در عین حال که از او می خواست کاملاً در اختیار باشد، به او می آموخت که درباره موضوع تفکر و آن را بررسی کند این یک تفاوت، دومین محوری که در روش جناب شیخ و خلاف روشهای سنتی گذشتگان بود، تشویق شاگردان به آموختن علم روز بود نکته مهم این است که این علم آموزی و تشویق به هیچ وجه تحت تأثیر رویکرد به علم در دهه های20و30 نبود، بلکه منطبق با دیدگاه کاملاً عرفانی و فلسفی خاص جناب شیخ بود به این ترتیب که، اگر ما کل حیات را جلوه هایی از معشوق بدانیم، همان که حافظ می گوید: «هر دو عالم یک فروغ روی اوست» جناب شیخ در مکتب تربیتی اش که ملهم از حافظ بود، برای شناخت این جلوه، معتقد بود که باید علم بیاموزیم زیرا علم آموزی ارتباط مستقیمی با شناخت معشوق دارد همان طور که گفتم، جناب شیخ در حرکت به شاگردانش مطالب را آموزش می‌داد البته این روش منحصر به ایشان نیست ما در بین اهل تصوف هم این حرکت را می‌بینیم که با شاگردان حرکت می کنند، اما تفاوت این بود که جناب شیخ این حرکت را در دو بخش همزمان انجام می داد، یکی در طبیعت و یکی در جامعه شاگردان را مثلاً می برد به صحرا، به کوه و همچنین در محیط طبیعی زندگی مردم در آنجا سعی می کرد که شاگردان با محیط و مردم ارتباط برقرار کنند همین طور درمحیط هایی مثل حرم حضرت عبدالعظیم، یا در کوه بی بی شهربانو... محور مهم دیگر در تعلیم و تربیت جناب شیخ که باز هم برخلاف روش تصوف بود که رابطهء شاگرد را با خانواده و جامعه می برند تا مرید را از محیط و خانواده به خودشان منحصر کنند، در مکتب تربیتی جناب شیخ می بینیم که این طور نیست، بلکه شما باید در خدمت انسان باشید، آن هم در درجه اول در خدمت خانواده خویش، و بعد در خدمت جامعه خود اما مسأله عمده این است که چگونه در خدمت باشیم و اسیر نباشیم؟ یک جمله زیبایی که مدرس در مجلس به کار می برد این بود که «سید القوم خادمهم» یعنی بزرگ هر قوم خدمتگزار آنهاست البته این جمله در اصل حدیث معصوم(ع) است، آنچه در مکتب عرفان ما داریم، ریشه هایش در منابع اسلامی خودمان هست یعنی چه؟ یعنی شما از یک طرف در فرد، بزرگی ایجاد می کنید و از طرف دیگر، این بزرگی را با خدمتگزاری همراه و هم معنی کرده اید این نکته خیلی ظریفی است اگر شما دقت کنید می بینید همه کسانی که به عنوان شاگردان شیخ، برگزیده شده اند، همه خانواده دارند و شاید هم خیلی با مسایل اطرافیان خودشان درگیرند، اما در عین حال، می بینید که از این قیود آزادند اما محور چهارم تربیتی جناب شیخ، دادن دید جدیدی به شاگردان بود، دیدی که سبب می شد تا دیگر عبودیت و مسائل عبادی را عملی تکراری ندانند و تکراری عمل نکنند می دانیم که بعضی از نمازهای مان تکراری می شود و اصلاً یادمان می رود که چه وقت «بسم الله» گفته ایم و کی «و لا الضالین»!؟ به خاطر این که تکراری عمل می کنیم آنجا مربی تذکر می داد که چه وقت داری تکرار می کنی و چرا؟ در مکتب جناب شیخ، معلم تمام وجودش را به شاگردش می سپارد، همان طور که شاگرد خودش را به معلم می سپارد برخلاف آنچه در تصوف هست، در مکتب شیخ، معلم باید خودش را صرف شاگرد کند در این مکتب، معلم بیش از شاگرد روح و انرژی می گذارد یکی دیگر از کارهای جناب شیخ این بود که دیوان حافظ را به کتاب آموزش عرفان تبدیل کرد شیخ در مکتب تعلیم و تربیت عرفانی، یک دید نو و تازه داشت که در کل تاریخ سابقه ندارد حتی نزد معلمین درجه یک ما که در تربیت شاگرد خیلی ورزیده بودند دیگر ویژگی مهم شیخ این بود که در کنار شاگردش، شاگرد بود تا مسائل وی را بفهمد تا بداند که چگونه حرکت کند که این شاگرد احضار شده و از راه رسیده را (مثل من) تربیت کند به جناب شیخ الهام می شد که فلان شخص را از فلان جا صدا بزن، استعداد خیلی خوبی دارد و خیلی خوب مطالب را می گیرد شیخ هم می فرستاد او را پیدا می کردند تا با او صحبت کند و اگر بخواهد و بپذیرد، بیاید و کلمات ایشان را بشنود شیخ بنیانگذار یک مکتب تعلیم و تربیت بسیار جدید و کارآمد بود

 

ادامه نکات:

16.چه کسی به رجبعلی، الهام می کرد که فلان شخص را صدا بزن؟ این شخص از کجا می فهمید که فرد مورد نظر، استعداد خوبی دارد؟ چه ضمانتی هست که این وحی، از شیاطین نباشد؟ *(ان الشیاطین لیوحون الی اولیائهم)* الانعام آیه121 خداوند در کتاب خود درباره کسانی که دعاوی ارتباط با ملکوت دارند می فرماید: «آیا آنان نردبانی دارند که بر آن می روند و صداهایی می شنوند؟ اگر چنین است باید آن کسی که از آنان، مدعی ِشنیدن ِوحی از خداست بر این ادعای خود، برهانی آشکار (معجزه) بیاورد» *(ام لهم سلّم یستمعون فیه فلیأت مستمعهم بسلطان مبین)* الطور آیه38


کیهان فرهنگی: در حاشیه گفتگوهای مان در جلسه اول، به داستان استواری کرمانشاهی اشاره کردید که محل مأموریتش کرمان بود و شما به دستور جناب شیخ به آنجا رفتید و او را به تهران آوردید، اگر ممکن است موضوع را مجدداً شرح بدهید


دکتر مدرسی: فکر می‌کنم این موضوع مربوط به سالهای30یا31 باشد اما خلاصه اش کنم؛ روزی از روزها جناب شیخ در جلسه و در جمع شاگردان خصوصی گفتند: استواری کرمانشاهی در کرمان است که خانواده اش در کرمانشاه احتیاج شدیدی به او دارند پدر و مادرش هم پیر و نیازمندند، لازم است کسی از میان شما به کرمان برود و او را متوجه کند که به تهران بیاید تا کارش را درست کنیم و به شهر خودش برگردد چون در جمع، نگاه شیخ هنگام صحبت به بنده بود، من احساس کردم که این کار را به عهده من گذاشته اند


کیهان فرهنگی: اسم و شهرت او را هم گفتند؟


دکتر مدرسی: بله، اما جای او معلوم نبود باید می رفتم در پادگانهای شهر او را پیدا می کردم بهر حال، من به کرمان رفتم و به پادگان شهر مراجعه کردم می دانید که آن زمان این کار مشکلات خاص خودش را داشت احتمال همه چیز می رفت با مراجعات مکرر و مشکلات زیاد، که شرحش طولانی است و تنها یک موردش را عرض می کنم، چند روز مرا در پادگان بازداشت کردند تا ببینند قضیه چیست؟ سرانجام توانستم به یاری خداوند، آن استوار را پیدا کنم و پیام جناب شیخ را به او برسانم اما باور متن پیام در آن‌ جو سیاسی برای فردی نظامی، مشکل بود، هر طور بود او را قانع کردم مشکل دیگر، گرفتن مرخصی برای او و آوردنش به تهران بود خیلی خلاصه بگویم که به طرزی معجزه آسا توانستم از فرمانده اش که به صورتی کاملاً عجیب و اتفاقی یکی از آشنایان ما از آب درآمد و شخصی به نام سرهنگ رضا تهرانی نژاد بود، پانزده روز مرخصی گرفتیم و او را به تهران آوردم تا مدتی که استوار در تهران بود، شبها به مسافرخانه می رفت و روزها هم در جلسات منزل جناب شیخ شرکت می کرد آن زمان یکی از دوستداران جناب شیخ، تیمسار قدبلند و قوی و سیاه چرده ای بود که بعضی از شب‌ها به خانهء جناب شیخ می آمد، در می زد و همان بیرون با صدایی رسا می گفت سلام علیکم، امری ندارید؟ و بعد می رفت فکر می کنم خانه اش هم همان نزدیکی ها بود یک شب مطابق معمول آمد و در را باز کرد و گفت: سلام علیکم، امری ندارید؟ جناب شیخ فوری گفت: بیا تو! داخل شد جناب شیخ با اشاره به استوار کرمانشاهی گفت: ببین! این شخص باید از کرمان به کرمانشاه منتقل بشود، ایشان را دست تو سپرده ام، تیمسار گفت: به چشم! و بعد به آن نظامی گفت: بلند شو و پرسید: درجه ات چیست؟ گفت: استوار؛ تیمسار گفت: چرا احترام نمی گذاری؟ استوار راست ایستاد و گفت: بله قربان! و احترام گذاشت تیمسار گفت: با لباس شخصی احترام نظامی می گذاری؟ این را با حالت شوخی گفت و همه خندیدیم تیمسار اضافه کرد که تا چهار روز دیگر کارش را درست می کنم و همین طور هم شد و آن استوار حتی به کرمان هم نرفت و یک سر به کرمانشاه نزد والدین اش رفت چند بار هم پس از آن به تهران آمد و اظهار محبت کرد و نان شیرینی کرمانشاهی برای مان آورد و می گفت: نجات پیدا کردم و حالا در کرمانشاه در مراسم دعای ختم انعام به شما دعا می کنم، پدرم خیلی به من نیاز دارد بهرحال، تا مدتها یکدیگر را ندیدیم و از حال هم خبر نداشتیم اکنون آن ماجرا را از حافظه نقل می کنم و ممکن است دیگران در آینده تکمیل اش کنند


کیهان فرهنگی: این موضوع هم کرامتی دیگر از جناب شیخ بوده و هم احتمالاً نتیجه دعای پدر و مادر آن استوار کرمانشاهی که ناراحت بودند و حضور فرزندشان در کرمانشاه کمک زیادی به آنها می کرد


دکتر مدرسی: تردید در این نیست پدر و مادر آن شخص نیمه شب آهی کشیده اند و این تیر آه به هدف استجابت نشسته و جناب شیخ هم مأمور شده بود که این کار را انجام بدهد این موضوع یکی از مسائل خاطره‌ انگیز زندگی من است

 

ادامه نکات:

17.چرا تردید نیست!؟ اتفاقاً بسیار تردید هست! چه اشکالی دارد که آن پدر و مادر، مخفیانه به رجبعلی، نامه نوشته باشند یا از طریقی عادی ولی مخفی از چشم شاگردان، با او ارتباط برقرار کرده و مشکل خود را در میان گذاشته باشند؟ چه اشکالی دارد که رجبعلی از طریقی، رابطهء آشنایی شاگرد خود و فرماندهء آن استوار را فهمیده باشد و دقیقاً به همین دلیل، نگاه خود را در جلسه به او متمرکز کرده باشد؟ کجای این موضوعات معجزه آساست؟ چرا این جناب شاگرد، اصرار دارد هرچیزی را به نحوی به عالم ملکوت بند کند و تفسیر اعجازی بدست دهد؟ چرا سعی دارد شیخ ِخود را مأمور الهی بخواند و منجی ِآه نیمه شب این و آن؟ از اینها گذشته بر فرض که رجبعلی، واقعاً منجی این و آن بوده چرا محدودهء "منجی گری" او اینقدر بسته و ناقص است که باید با کمک چند واسطه، به این امر خطیر مبادرت نماید و نمی تواند بدون این واسطه ها و با انجام چند حرکت عرفانی! و کشیدن چند عدد "هو"! استواری را به نحوی کاملاً استوار! و از طریق طی الارض از کرمان به کرمانشاه بفرستد؟ یا او که بسان فرمانده ارتش شاهنشاهی، به امرای ارتش طاغوت، امر و نهی می نماید چرا نمی تواند با چند "ورد" عارفانه، کل بساط حکومت فاسد پهلوی را برچیده و شاه را ساقط کرده و همه مردم ایران را از آه های نیمه شب ِناشی از جور محمدرضا پهلوی نجات دهد؟ یا اساساً دنیا را با کرامات خود، پر از عدل و داد نماید که همه آه های نیمه شب جهانیان، یکسره برچیده شده و رجبعلی، منجی عالم بشریت شود البته به اسلوب مهدویت نوعیهء عرفانیه!؟


کیهان فرهنگی: جناب مدرسی! آیا جناب شیخ در زمان حیات، برای دوره بعد از خودشان شما را به شخص دیگری به ‌عنوان راهنما یا هر چیز دیگر ارجاع می دادند؟


دکتر مدرسی: این از آن سؤالات است که پاسخ به آن برای من مشکل است بله جناب شیخ شاید یک سال پیش از فوت شان، مشخص کردند که بعد از من چه کسی، نه به‌ عنوان مرشد -چون خود ایشان هم برای ما جنبه مرشدی نداشت، معلم بود و هیچ وقت به ‌عنوان مرشد مطرح نبود- باید جلسه را اداره کند


کیهان فرهنگی: یکی از همان افراد جلسه خصوصی؟


دکتر مدرسی: بله، از همان شاگردان، بعد از فوت ایشان هم مدتی جلسه اداره می شد

 

ادامه نکات:

18.این مورد، دیگر نهایت مسخرگی و چرندبافی است... این شیخ نادان از کی تا حالا، واجد منزلت انبیاء(ع) شده که برای امت! خود، وصی نیز تعیین می کند که مبادا بعد از او گمراه شوند!؟ لابد دو چیز گرانسنگ هم در امت خود باقی گذاشته یکی کتاب کیمیای محبت (که هنوز آن موقع، تألیف نشده بوده!) و یکی هم همین جناب چلچراغ! سنگین که از شدت کتمان و خجالت، نمی خواهد اسرار هویدا کند! آخر این چه مسخره بازی است که به نام معرفت الله، راه انداخته اند و مفاهیم بلند دینی (نظیر وحی نبوی و وصایت علوی و...) را سرقت کرده و در عرفان خود، بازیچه نموده و شعور انسانی را در مسیر هواهای شیطانی به لجن کشیده اند؟


کیهان فرهنگی: در جلسه گذشته در مورد مسائل مختلف و از جمله در مورد چگونگی در گذشت جناب شیخ مطالبی فرمودید، از جمله این که ایشان پیش بینی کرده بودند که شما اولین کسی هستید که در مزارشان شمع روشن می کنید و همین طور هم شد در این نشست می خواهیم خواهش کنیم از احساس خودتان هنگام شنیدن خبر فوت جناب شیخ و مسائل پس از آن برای مان صحبت کنید


دکتر مدرسی: ما خیلی از مسایل روحی مان را نه می توانیم بیان کنیم و نه می توانیم به تصویر بکشیم ما نمی توانیم شرح غم های مان را بنویسیم، یا شرخ غم های مان را نقاشی کنیم این مقدار هم که بیان می کنیم، استکانی آب از یک دریاست واقعیت این است که رحلت جناب شیخ برای ما چند نفر شاگردان اش آن چنان سخت و غیر قابل تحمل بود که شاید تا یک سال پس از آن، ما احساس می کردیم که باید سه شنبه ها یا پنج شنبه ها برویم به دیدار جناب شیخ! نمی توانستیم بپذیریم که ایشان فوت کرده ‌است اگرچه خود جناب شیخ گفته بودند که چه زمانی از این دنیا خواهند رفت

 

ادامه نکات:

19.بله! جناب شیخ برخلاف معمول ِروش های تعلیم و تربیت صوفیانه، رابطه مطلق مرید و مرادی را می شکست!! تا حدی که شاگردش تا یکسال نمی توانست مرگ او را باور کند و می خواست برود جلسه شیخ!!!

 
کیهان فرهنگی: یعنی روز و ساعت فوت شان را قبلاً به شما گفته بودند؟


دکتر مدرسی: بله وقت اش را تعیین کرده بودند ولی من نمی توانم وارد جزئیات اش بشوم، اما کاملاً می دانستیم و برای آن روز آماده بودیم موقعی هم که برای تشییع رفتیم، یک عده خیلی کمی آنجا بودند، فقط فرزندان جناب شیخ و چند نفر دیگر؛ وقتی به آنجا رسیدیم به ما گفتند: چه کسی به شما گفت که جناب شیخ فوت کرده؟ آخر ما به هیچ کس نگفته ایم! ولی در هر حال غم بسیار سنگینی بود برای ما؛ ببینید! وقتی مدرس را شهید کردند و من خبر شهادت اش را شنیدم، شاید شش یا هفت سال داشتم خیلی کوچک بودم و جریان را زیاد درک نمی کردم اما زمانی که وارد نگارش کتاب مدرس شدم و به فصل شهادت مدرس رسیدم، به آن شبی که مدرس را شهید کردند، آن شب آن چنان برای من سنگین و سخت و غم انگیز بود که فکر می کردم دیگر نفسم در نمی آید در جریان رحلت جناب شیخ هم همین احساس به من دست داد و آن وقت بود که دقیقاً معنا و مفهوم این سخن حضرت امام حسین علیه السلام را فهمیدم که در عاشورا فرمودند: «الان انکسرت ظهری: الان کمرم شکست» فکر می کردیم که دیگر دنیا برای ما چند نفر شاگردان شیخ تمام شده است فقط به این امید خودمان را راضی می کردیم که ما هم هر چه زودتر، سه یا چهار ماه دیگر می رویم نزد جناب شیخ؛ آنقدر غم دوری اش برایم سنگین بود که در خانواده، فشار آوردند که یک مسافرتی به خارج کشور بروم تا از آن حالت بیرون بیایم ما به مصر و عتبات هم رفتیم ولی خدا شاهد است، هر قدمی که برمی داشتم، امکان نداشت که جناب شیخ را فراموش کنم بنابراین چگونه می‌توانم این احساسات را برای شما بیان کنم و شما چگونه آن را می نویسید؟ من هر چه بگویم آن زمان چه احساسی داشتم، قادر به بیان نیستم، ولی همین اندازه می‌توانم بگویم «شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل . کجا دانند حال ما سبکبالان ساحلها» من آن زمانی که در هنرستانی در خیابان ری تدریس می کردم، بعدازظهرها به مزار جناب شیخ می رفتم و بعد می دیدم که بقیه دوستان هم آمده اند، یا به تدریج می آمدند تا چند ماه حتی در زمستان و فصل برف ریزان، بعدازظهرها آنجا می رفتیم و می نشستیم بدون اختیار! کششی داشت آنجا برای ما با آن خاطرات و صحبتها، کم کم دستور جناب شیخ رسید که رها کنید! شما فکر می کنید که من اینجا خوابیده ام؟ خیر، این طور نیست من خودم می آیم به دیدار شما
والسلام
 

ادامه نکات:

20.بالاخره حقیقت مطلب رو شد و دستور از خود جناب شیطان رسید که رها کنید! شما فکر می کنید من اینجا خوابیده ام؟ خیر، این طور نیست من خودم می آیم به دیدار شما و بازهم گمراه تان خواهم کرد و بازهم از طریق دیگری و در لباس دیگری سر کار تان خواهم گذاشت شما فکر کردید من می خوابم اینجا؟ نخیر من نمی خوابم و اصلاً برای اضلال شما خواب به چشمم نمی آید... دشمنم و دشمن به هر شکل ممکن و در هر لباس مبدل، خواهد آمد و از جایی که گمان نمی رود بازهم به سراغ طعمه اش خواهد رفت و بازهم خدعه و خدعه و خدعه...

ای مردم... شیطان دشمن شماست پس شما هم او را دشمن انگارید... سورةالفاطر آیه5و6

...........................................................................................

پ.ن:

إن شاء الله سه شنبه به داعی زیارت سلطان سریر ارتضاء، حضرت علی بن موسی الرضا سلام الله علیه و بهره گیری از انوار تابناک آن امام اهل توحید، عازم ارض اقدس رضوی هستم

نائب الزیارة و نائب اللعن خواهم بود در باب نخودکی و لاله زاری و سایر صوفیان عالِم نما من الاولین الی الآخرین و اگر عمری بود و توفیقی، از اواخر هفته آینده دوباره در خدمت عزیزان دلم، اهالی کهف توحید، خواهم بود

24 نوشتار