X
تبلیغات
رایتل
تفسیر به رأی

معروف است که در جنگ صفین بر سر زبان ها افتاده بود پیامبر(ص) فرموده اند: عمّار را گروهی تجاوزگر خواهند کشت؛ همین موجب شده بود لشگر شام و لشگر کوفه مداماً در این فکر باشند که اگر عمّار(رض) در همان لشگر علی(ع) بماند و به دست لشگر معاویه کشته شود معلوم می شود معاویه تجاوزگر است و اگر هم عمّار(رض) به لشگر معاویه بپیوندد و توسط یاران علی(ع) کشته شود معلوم می شود معاویه بر حق است

 

جریان به همین منوال پیش می رفت تا اینکه یک روز در حین جنگ، ندایی برخاست که ایهاالناس! عمّار کشته شد... بله عمّار(رض) که در لشگر علی(ع) بود در جنگ با لشگر معاویه به درجه شهادت رسید... ولوله ای در لشگریان شام افتاد که وای بر ما! طبق گفته پیغمبر(ص) ما تجاوزگریم و علی(ع) بر حق است... معاویه تاج و تخت خود را در خطر دید و طبق معمول متوسل به نیرنگ باز زمانه، عمروعاص شد عمروعاص دستور داد در لشگریان ندا دهید عمّار را ما نکشتیم! عمّار را علی کشت که او را به میدان جنگ آورد و موجب شد کشته شود!

 

آنچه عرض شد یک مصداق از "تفسیر به رأی" است تفسیر به رأی هم در راستای همان بحث بدعت، قابل تحلیل و بررسی است ذیل این نقل تاریخی، نکات مهمی از بحث بدعت و تفسیر به رأی می توان ذکر کرد:

 

1.بدعتگذار اگر اندکی زیرک باشد هیچ گاه نمی آید بدعت خود را به خود منتسب کند هیچ گاه نمی گوید من چنین می گویم و شما چنین کنید بلکه می گوید فلان نص دین چنین می گوید بدعتگذار اساساً اگر بگوید من چنین می گویم ای بسا مطلبش بدعت تلقی نشود چون حرف او قاعدتاً به حساب دین گذاشته نمی شود بنابراین اگر بخواهد حرف او نزد اهل دیانت، مقبول افتد چاره ای ندارد جز اینکه مطالب بافتنی خود را مزین به آیات و روایات کرده و معنای مورد نظر خود را از دهان آیات و روایات بیرون بکشد بنابراین اگر کسی مطلبی گفت و آن را به آیات و روایات مستند کرد این کفایت نمی کند که بگوییم بدعت نیست... ای بسا بدعتگذاری که به آیات و روایات، استناد کند و بسان عمروعاص، مدّعی تفسیر کلام معصوم(ص) هم باشد

 

2.حال که نمی توان به صرف "مقرون بودن مطلبی با آیات و روایات" مطمئن شد مطلب مورد نظر، بدعت نیست باید دنبال ملاک و معیار دیگری بگردیم که نشان دهد کدام استناد به آیات و روایات، بدعت نیست و کدام بدعت است این ملاک قاعدتاً در "روش" استناد به آیات و روایات است در واقع، استناد "روشمند" به آیات و روایات است که بدعت و غیر بدعت را از هم جدا می کند وگرنه اگر قرار به استناد روشمند نباشد می توان علی(ع) را براحتی قاتل عمّار(رض) کرد و با استناد غلط به روایات، او را بر باطل دانست این روشمندی را "مبانی اعتقادی زیربنائی توحیدی و دینی" و همچنین "قواعد عقلایی فهم و استنباط از متن" به ما می دهند و متکفل تبیین این قواعد عقلایی، علمی به نام علم اصول است که در واقع علم حجّت شناسی و تعیین روش صحیح استناد به متون دینی است

 

3.نسبت به مورد اول (مبانی اعتقادی زیربنائی توحیدی و دینی) می توان مثال زد به اعتقاد به حکمت بالغه الهیه و ابدیت احکام و نقش حکمت الهی در تشریع آنها... ما با این اعتقاد می گوییم که احکام خدا برای زمان خاصی نیست و طبق حکمت بالغه ابدیه الهیه برای همه زمانها و مکانها تعیین گردیده و عواملی مانند آداب و رسوم فلان قبیله یا شرایط فلان ملّت و قوم، ذاتاً تأثیری در این جهت نداشته و ندارند بنابراین کسی که می گوید فلان حکم، مال فلان زمان بوده و الان حکم خدا تغییر کرده و چنین و چنان شده، در کار او شبهه بدعت وجود دارد نسبت به مورد دوم (قواعد عقلایی فهم و استنباط از متن) هم مناسب ترین مثال، همین جریان عمروعاص است که نشان می دهد اگر به "ظهورات عرفی و موازین عقلایی ادبیات" توجه نشود تا چه حد می توان معنای کلامی را برعکس کرده و در دهان گوینده گذاشت

 

4.بی توجهی به ظهور کلام که منجر به تأویلهای غیرمستند می شود یکی از بزرگترین جنایات افراد بدعتگذار، در حق دین و دینداری است بعضی بدعتگذاران، زمانی که با مطلبی در نصوص دینی مواجه می شوند سعی بلیغی می کنند که آن را به معنایی نزدیک به ذهنیت خود تفسیر کنند و اگر در این جهت موفق نشوند و معنای مورد نظرشان خیلی دور از ظاهر آن کلام باشد و هیچ راهی برای تقارب بین این و آن نباشد تلاش می کنند مطلب را به مذبح تأویل برده و مفاد آن را روز روشن! و جلوی چشم همه، قربانی اباطیل خود کنند

 

این حرکت رذالت بار، آنجایی اوج می گیرد که کسانی با جدا کردن ظاهر از باطن و ادعای اینکه هر متن دینی، ظاهری دارد و باطنی و آن باطن هم تا فلان تعداد، پیش می رود و مفاد آن باطن هم چیزی غیر از ظاهر متن است برای خود مفرّی درست کرده اند که از دلالت صریح آیات و روایات شانه خالی کرده و خود را راحت نمایند! این در حالی است که باطن در راستای همان ظاهر و "ریشه دار تر شده" و "پخته تر شده" و "عمیق تر شده" هموست نه چیزی غیر از آن (مگر در مواردی که معصوم(ع) در تفسیر عبارتی از کتاب خدا و روایات سایر معصومین(ع) تصریح کند به معنای خلاف ظاهر) در استفتائی که از مراجع معاصر درباره تفسیر به رأی مطرح شده، همه مراجع مورد پرسش، ملاک "تفسیر به رأی نبودن" را انطباق با ظاهر کلام دانسته اند (استفتائات قرآنی ص127)

 

5.با همه این اوصاف، پیش کسوتان بدعت که نام خود را به دروغ، عارف گذاشته اند یکی از مبانی متداول خود را بر همین تفسیر به رأی، مبتنی کرده اند... در مکتب عرفان، تأویل کردن آیات و روایات و تفسیر آنان به معانی «من درآوردی» و خیال پرستانه یک اصل است و کتب عرفا، مشحون است از تأویلات مزخرف و بی سر و ته آیات و روایات... گاهی چنان در این امر، افراط کرده اند که گویا قرآن هیچ معنای ظاهر ندارد و از اول تا آخر همه رمز است و اشاره و وظیفه رمزگشایی آن هم بر دوش اهالی بیمار مکاشفه قرار گرفته! وقتی به آنها گفته می شود فلان حرف شما دقیقاً خلاف ظاهر کتاب خداست با کمال بی شرمی می گویند (ما ز قرآن مغز را برداشتیم . پوست را بهر خران بگذاشتیم)

 

در تخیّل آن الاغ های ملحد، باطن قرآن یک چیزی است که راه همگان به آن بسته است الّّا کسی که با ریاضت، مغز خود را نابود کرده باشد و با قدسیان آسمان، هر شبی یا هو زند! بقیه هم همه اهل ظاهر و خشک و متحجر و سطحی نگر و قشری و دارای جمود فکری و چنین و چنان هستند و اگر هم حرفی بزنند حتماً از خودراضی و مغرور و مستکبر و فلان و بهمان بوده و علم شان برای شان حجاب شده! با اینکه قرآن، اهالی تأویل بی مبنا را تخطئه کرده (آل عمران آیه7) با این حال نام تفسیر خود را "تأویلات" می گذارند (مثلاً عبدالرزاق کاشانی) و در تفاسیر خود نیز صریحاً به امور خلاف شرع و خزعبلات ذهنیتی، تفوه کرده اند (مثلاً اباطیل ابن عربی درباره جریان حضرت موسی و حضرت هارون سلام الله علیهما در خصوص موضوع گوساله پرست شدن بنی اسرائیل) 

 

...ظاهراً یک نوشتار دیگر هم لازم است تا به بقیه نکات بدعت برسیم...