X
تبلیغات
رایتل
شخصیت پرستان کم شخصیت

دی ماه 85 است... پای نت نشسته ام و دارم وبلاگهای "هم لینک" وبلاگم را مرور می کنم در وبلاگ یکی از این عارف مسلکان، حکایتی می بینم درباره توبه یک جوان کفن دزد که چنین و چنان کرد و پیغمبر(ص) چنین و چنان به او فرمود و... در همان بدو نظر می بینم این حکایت، خلاف مبانی عقیدتی شیعه و ناقض بعضی بنیانهای فکری دین مبین است داستان را در منابع حدیثی search می کنم و سندش را به دقت بررسی می کنم می بینم که سلسله سند، ایرادات مهمی دارد و بعضی افراد سند، افرادی هستند در عداد ابوهریرة و از دشمنان امیرالمؤمنین(ع)

 

احساس دلسوزی ام می گیرد و کیبورد را بر می دارم تا کامنتی برای آن وبلاگ بنویسم مبنی بر اینکه «برادر عزیز؛ این داستان نه سند درستی دارد و نه دلالت صحیحی و ناقض مبانی عقیدتی دین است شما اگر می خواهید فرهنگ توبه را ترویج کنید داستانهای بهتری در این خصوص هستند که می توانید استفاده کنید نه امثال این داستان خلاف شرع» کامنت را می خواند اما نمی پرسد کجای داستان، خلاف شرع است تا به او بگویم... نمی پرسد که حال که چنین مطلب خلاف شرعی را نشر داده ام چه کنم که گناهم عفو شود... حتی نمی گوید به فلان دلیل عقلی یا نقلی، استناد به این داستان، بلااشکال است تا در یک بحث علمی، مسائل حلاجی شود و حداقل حجت بر طرفین، تمام گردد...

 

برایم می نویسد «یعنی مرحوم فلان که این داستان را ذکر کرده از بندگان خالص خدا نبوده؟» و من هرچه فکر می کنم ارتباط بین "خلوص" و "عصمت" را درک نمی کنم! مدتی بعد در موضوعی دیگر، تلویحاً به من می گوید «علم شما برای شما حجاب شده است» با خود می گویم راست می گوید! علم من حاجب شده که مثل عوام کالانعام، افراد عادی را معصوم دانسته و «من حیث لایحتسب» گمراه شوم علم من مانع شده که سخنان افراد متفرقه را با سخنان معصومین(ع) یکی کنم و حجاب علم، مرا از افتادن در منجلاب جهل و فساد عقل، حفظ کرده است بله من در حجاب علم هستم آنهم چه حجابی! مرگ بر بی حجاب!

..............................................................

اسفند 85 است... در یکی از تالارهای سخنرانی اینترنتی مرتبط با پارسی بلاگ، به دعوت یکی از مدیران آن تالار وارد شده ام و دارم مطالب را گوش می کنم از سطح علم و نوع استدلالهای گویندگان خیال باف آنجا خنده ام گرفته است که دین خدا را به جای کتاب و سنت از خیالات و واردات قلبیه اخذ می کنند خانمی از مدیران آن تالار از من درخواست می کند که در سخنرانی ها مشارکت کنم عذر می خواهم و طبق معهود تجربیاتم می گویم: اگر من وارد این تالار شوم جو تالار بهم می ریزد ها! خانم دوباره درخواست می کند می گویم: مطالب من مستند و مدلّل است و با سلیقه شخصیت پرستان نمی سازد و مسائلی پیش خواهد آمد بازهم درخواست را تکرار می کند درخواست را می پذیرم...

 

در جلسه اول وقتی صحبتهایم تمام می شود یک نفر با غضب و خشم فراوان می آید روی talk و با صدایی که از خشمِ همراه با جهل، به لرزش افتاده فریاد می کند که چرا حرفهایی زده ام خلاف ارشادات فلانی! به صراحت می گویم که در مطالبم کاری به فلانی و بهمانی ندارم و جز عقل و نقل معتبر، حرف هیچ کسی برایم مهم نیست شیاطین جن و انس به التهاب می افتند و جوسازی می کنند چند هفته می گذرد و جو همچنان ملتهب است یک شب که سخنرانی محکمی می کنم یکی از خشمناکان محترم! بعد از سخنرانی ام مرا به گفتگوی در چت دعوت می کند... می پذیرم

 

شروع می کند از مبانی عرفان دفاع کردن و هرچه می گوید بلافاصله جواب علمی اش را با استدلال و برهان کافی می گیرد چند ساعت می گذرد و می فهمد که با بد کسی طرف شده است! چاقویش کند شده و دیگر نمی بُرَد لذا پناه می برد به بهترین راه فرار از پذیرش حقیقت! جنجال و هوچیگری! به جای استدلال با دلیل معتبر، استناد می کند به اینکه فلانی در فلان کتاب فلانطور نوشته و سپس با لحنی آمیخته به غرور می گوید شما چطور می توانید بگویید فلانی اشتباه کرده باشد؟ من که از عصمت قائل شدن برای یک فرد غیرمعصوم، دچار بهت و حیرت شده ام باز به صراحت می گویم کاری به اقوال این و آن ندارم اما او که زبان آدمیزاد سرش نمی شود برای من، نامهایی ردیف می کند و روی عظمت و حیثیت آنها تأکید!

 

تصمیم می گیرم با زبان خودش جوابش را دهم من هم چندین نام از علمای طراز اول ذکر می کنم و وقتی می بیند وزن علمی و تعداد مخالفان اباطیل او بسیار بیشتر از موافقان است و این ترفندش نیز بی نتیجه مانده یک دفعه می گوید «اصلاً ما کار نداریم به این حرفها! برای ما حقیقت، مهم نیست شخصیت فلانی و بهمانی مهم است و چون مطالب شما خلاف افکار آنان است از این به بعد برای شما در تالار، برنامه نمی گذاریم» می گویم: مهم نیست... والله ان قطعتموا یمینی . انّی احامی ابداً عن دینی... چند روز می گذرد خانم مدیر، تلفن می زند و می گوید شما درس دین خوانده اید آنها هم؛ پس چرا اینقدر اختلاف دارید؟ می گویم چون من درس دین خوانده ام و آنها درس شخصیت پرستی

..........................................................

اردیبهشت 86 است... درباره داستان مضحک کوزه گری حضرت نوح(ع) نوشتاری فراهم می آورم یک فرد دچار کمبود شخصیتی، طبق معمول فکر می کند منظورم به اوست و مطلبم در نقد نوشته هایش نگاشته شده است برای دفاع از اباطیلش کامنتی در وبلاگ خودش! می گذارد و با اشک و آه و "ننه من غریبم" چنین استدلال! می کند (فلانی و بهمانی این داستان را ذکر کرده اند) ابله فکر نمی کند که من از آیه قرآن، دلیل آوردم نه از کلام فلانی و بهمانی... طبق معمول، اهمیتی به او نمی دهم و می گذرم چرا که *(ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث)*

..........................................................

 آبان 86 است... همان وبلاگ قصه کفن دزد، اکنون پستی نوشته درباره چله کلیمیه و نشر بدعت می کند روز روشن! دوباره من هستم و همان اشتباه اولم (دلسوزی نابجا) کامنتی می نویسم به جای پاسخ مربوطه، مطلب بی ربطی می شنوم دوباره کامنتی می نویسم بلکه منظور مرا درست بفهمد اما برعکس می شود *(و ما زادهم الا نفوراً)* طلبکار هم می شود پسرک نادان! رهایش می کنم اما در جای دیگری، کامنت فرد دیگری، جلب توجهم می کند که درباره انحرافات عرفانی اش به او تذکر داده است دقیق می شوم ببینم پسرک چه جواب داده... جالب است: «عرفان ما، عرفان علامه فلانی و مرحوم بهمانی است که امروز آیة الحق فلانی و آیة الله بهمانی آن را ارائه می کنند و انحراف دانستن این عرفان، خود یک انحراف است» نهایت استدلال!ش خلاصه شد در چهارتا اسم که اگر بنا بر "ردیف کردن اسم" باشد در برابر چهار اسم، می توان چهل اسم از این طرف، ردیف کرد!