X
تبلیغات
رایتل
عجب شیخی بوده!

سال گذشته در ایام فعالیت وبلاگ سابق، خواهری لینک مصاحبهء نشریهء کیهان فرهنگی با علی مدرسی، شاگرد رجبعلی خیاط را به بنده ارائه کرد و خواستار دانستن نظر این جانب درباره عرفان ِمطرح شده در آن مصاحبه گردید این جانب نیز نکاتی را در حاشیهء مطالب آن مصاحبه نگاشتم و این نکات را طی دو پست در وبلاگ، ارائه کردم اخیراً که این دو پست را برای نهادن در سایت 313 امیر، ویرایش می کردم نکات دیگری به ذهنم رسید که مناسب دیدم قبل از قرار دادن نوشتار ِغنی شده در سایت، ابتدا در دو پست وبلاگ، آن را ارائه نمایم و بعد از استفادهء مجدد از نظرات دوستان، مطلب را در سایت قرار دهم

مضاف بر اینکه نقل مطالب وبلاگ سابق در اینجا، برای عزیزانی که ظرف چند ماه اخیر، با این وب، آشنا شده اند مفید است و آنان را از فضای وبلاگ سابق و علت دشمنی های عجیب و کینه ورزی های غریب و به تعبیری "احقاد بدریة و خیبریة و حنینیة" عده ای با وبلاگ کنونی، با خبر می نماید

پیشاپیش یادآور می شوم که در موارد معدودی، مختصر ویرایشی در متن مصاحبه، انجام شده است و چنانچه به همین مقدار تصرف نیز اطمینان نباشد اصل مصاحبه، با یک کلیک روی لینک مصاحبه، قابل دسترسی می باشد

توجه: مطالعه این پست به بت پرستان و شخصیت پرستان و متعصبان بر ارادت به رجبعلی خیاط، توصیه نمی گردد

   
کیهان فرهنگی: لطفاً شرح کوتاهی از نحوه آشنایی خودتان با جناب شیخ بفرمایید
 

دکتر مدرسی: سالهای آخر دبیرستان را در شهرضا می گذراندم که رییس فرهنگی به نام آقای گویا به آن شهر آمد و درس فیزیک ما را نیز به عهده گرفت و بعد از چند جلسه پرسش و پاسخ، مرا به منزلش دعوت کرد و گفت: من استادی به نام شیخ رجبعلی خیاط دارم او مشخصات تو را به من داده و من اصلاً به خاطر پیدا کردن شما به شهرضا آمده ام و درس فیزیک را پذیرفته ام تا شما را پیدا کنم بالاخره با اجازه مادرم، مرا به تهران، خیابان مولوی، کوچه باغ فردوس، به خانه محقر جناب شیخ برد در آنجا دکتر گویا از من خواست جلوتر از او به اتاق جناب شیخ بروم ایشان به محض دیدن من به دکتر گویا گفت: درست انتخاب کرده ای، همان است! آن روز جناب شیخ به من گفت: «شما مثل یک چلچراغی می مانید با شعله های پراکنده و من بایستی شما را تبدیل به یک کانون نور کنم، کار من همین است» یادم هست که آن روز چای آوردند، من طبق معمول روستای خودمان، کمی از چای را ته استکان باقی گذاشتم، جناب شیخ با ناراحتی گفت: شما تا انتهای چای را بخورید باقی گذاشتن چای، تکبر می آورد همان لحظه، احساس گرمای شدیدی در وجودم کردم و فهمیدم که با معلم بزرگی رو به رو شده ام درس ما این چنین آغاز شد و از آن پس، هر هفته به محضر جناب شیخ می آمدم

نکات:

1.اینکه فرد غیرمعصومی، از نیروهای غیبیه، مشخصاتی بگیرد و کسی را برای یافتن مصداق آن بفرستد بسیار مشکوک می باشد مخصوصاً که تعبیر می شود «من باید شما را تبدیل به چه و چه کنم» که مجموعاً مرادف «تو برگزیده ای» می باشد (الیاس!) این تعبیر، بسیار خطرناک است و از آنجا که به نیروهای غیبیهء مرتبط با غیرمعصوم، هیچ اعتمادی نیست و ممکن است شیطان و اعوان و انصارش باشند فلذا هیچ تضمینی نیست که آن کانون نور خیالی، در واقع کانون ظلمت و ضلالت گردد و برنامه ای شیطانی و پروسه ای ابلیسی برای نشر باطل و بدعت، به نام نشر حق و حقیقت، در کار باشد... این احتمالی است که سطور بعدی مصاحبه، آن را از حالت احتمال متساوی الطرفین، خارج کرده و به یقین نزدیک می نماید!

 

2.اولین شاهد بر رسوخ بدعت در این مقام، ادعای تکبرآوری ِباقی گذاشتن چای است! رجبعلی به استناد کدام دلیل ولو عرفی، مدعی چنین ملازمه ای می گردد و دستگاه تکبرسنج و ابزار غروریاب او چیست!؟ آیا او آیه یا روایت معتبری در این خصوص یافته است که به لحاظ آن، اجتهاد می کند که باقی گذاشتن چای، تکبر می آورد!؟ اگر منظور او از تکبر، همان عُجب و غرور ِمذموم در شرع است این تکبر، کیلویی نیست و حساب و کتاب دارد! نه هر چیزی رجبعلی خیال کرد، آورندهء تکبر می شود و نه هر چیزی زائل کنندهء آن! اگر هم منظور، مطلق تکبر باشد (ولو امثال عزت نفس ممدوح) که حسابش روشن است و باقی گذاشتن چای در فرض تکبرآوری این چنینی، مشکلی ندارد

 

3.حال که رجبعلی به استناد اموری ذهنیتی و اخلاقی خیال بافانه، چیزی را ضدارزش می خواند و به شاگردش امر و نهی می نماید چطور شاگرد، آن را بدون تحقیق و تفحص می پذیرد و داغ هم می شود!؟ تعجب از آن شاگرد است که یک کلمه نمی پرسد «استاد محترم! این مطلب که گفتید به استناد کدام نص دین بود؟ شما که مجتهد و مرجع تقلید من نیستید!» بلکه با سادگی، مطلب را باور کرده و نتیجه می گیرد با معلم بزرگی مواجه شده است!! چه مضحک است "نادانی" با "نادان تری" مواجه شود و "نادان تر" از اینکه وجه ِحرف های آن "نادان" را نمی فهمد احساس کند آن "نادان" چه "دانا"ست!


کیهان فرهنگی: جناب مدرسی! اجازه بدهید بحث را با این سؤال کلی ادامه بدهیم که اصولاً نگاه جناب شیخ به هستی و زندگی چگونه بود؟


دکتر مدرسی: جناب شیخ با کمال صداقت و عشق منحصر به فرد به تمام مظاهر هستی و حیات نظر داشت و اعتقادش این بود که کل حیات، تنها یک خالق دارد و خالق هر چیزی، همان محبوب و معشوق اوست اگر آن را دوست داشته ‌باشیم، معشوق را دوست داریم به همین جهت بود که نسبت به تمام افراد حتی اشیاء، این عشق را داشت و شیرینی آن را حس می کرد یک شب در جلسه جناب شیخ بحث این بود که ما نمی ‌توانیم بگوییم قند و دهان مان شیرین بشود، تکرار کلمه قند هم دهان را شیرین نمی کند مگر اینکه یک حبه قند را در دهان مان بگذاریم و بمکیم تا دهان مان شیرین شود با گفتن بسم الله الرحمن الرحیم یا الله اکبر تنها کلمه ای را ادا کرده ایم مگر این که هنگام ادای کلمه، مفهوم کلی «الله» و عظمت او را در وجودمان حس کنیم شما اگر یک بسم الله الرحمن الرحیم را با خلوص نیت و از صمیم قلب بگویید، مثل این است که قند در دهان تان گذاشته اید این شیرینی، تمام وجود شما را فرا می گیرد همین بسم الله شما را تا مدتها سرمست می کند جناب شیخ آن شب به خوابی که من در اسفه (روستای مان) دیده بودم، اشاره داشت

ادامه نکات:

4.عشق در نگاه لغوی به شدت محبت بیمارگونه و خروج از حد عقل، تفسیر شده و واضح است که چنین امری نسبت به هر چیزی، گمراهی و ضلالت می باشد چرا که هر امر خلاف عقل در دین محکوم است حال که چنین امری نسبت به هر معشوق و محبوبی، باطل می باشد بنابراین دیگر جایی نمی ماند که این امر شیطانی را به رابطه مخلوق و خالق نیز نسبت دهیم و خدا را معشوق! و مخلوق را عاشق! بخوانیم بلی اگر منظور ما از عشق، محبت به خدا به معنای توحیدیه آن است این معنای توحیدیه، ملازماتی دقیق دارد که با فرهنگ حاکم بر بت پرستان (عارفان) در تعارض است مثلاً در محبت ِمشروع به خدا و معنای توحیدی حبّ الله، آنچه در محبت به خدا، مدنظر است خود ِخدا نیست! بلکه این آلاء و نعمات و برکات و عطاء مهنّا و خیر کثیر و جائزة الهیة است که مدنظر قرار می گیرد به عنوان مثال، یک فرد موحد نمی گوید «خدایا من از تو جز تو نمی خواهم» چون می داند که خود ِخدا، قابل درک و وصول مخلوق ِمحدود خود نیست خدا معاذالله نه بسان یک دخترک، بر پای کسی می نشیند و نه بسان یک کنیزک، قابل همبستری و همآغوشی است! آنچه که از خدا خواسته می شود فعل خیر او در حق بنده اش است و نه خودش یا حلول و فناء و وصال و سایر مفاهیم مکتب بت پرستی عارفان

 

5.در دین خدا، محبت به "همه" چیز و "همه" کس، مذموم و شیطانی است دین خدا به تصریح روایات، بر دو پایهء «دوست داشتن» و «دشمن داشتن» بنا شده و دوستی و دشمنی برای خدا، از محکمترین دستگیره های ایمان خوانده شده است دوست داشتن ِآنچه خدا امر به دوستی اش کرده و دشمن داشتن ِآنچه خدا امر به دشمنی اش کرده دو امر مکمل هم هستند که تأکید ویژه روی یکی از آنها بدون لحاظ آن یکی، موجب خروج از مسیر حق و هدایت بوده و راه به محضر ابلیس می برد کسی که عاشق است بر "همه" عالم که همه عالم از اوست با این عقیده اش، عشق به ابوبکر و عمر و شمر و یزید و سایر مشرکین و ملحدین و مبدعین و عارفین و شیاطین و همه کسانی که خدا امر به نفرت از آنان کرده است را توجیه کرده و خود را مستحق محشور شدن با آنان می نماید (من احبّ حجراً حشره الله معه)

 
کیهان فرهنگی: اگر ممکن است خواب را هم تعریف بفرمایید


دکتر مدرسی: من در سن ده سالگی در ولایت خودمان اسفه، خواب دیدم که کسی مرا از زمین بلند کرد و گذاشت توی باغ آقا سید علی اکبر، که حدود 200متر با ما فاصله داشت آن زمان در اسفه، پشت همه خانه ها یک باغ بود ناگهان دیدم صحرای کربلاست و تمام شهدای کربلا در برابرم هستند و من آنها را می دیدم و می شناختم حضرت ابوالفضل(ع)، حضرت علی اکبر(ع) و همینطور بقیه را می شناختم همه هم بدنهای شان خونین بود و سرنیزه در بدن شان فرو رفته بود بعد خودم را روی پیکر مطهر حضرت امام حسین(ع) انداختم سینهء حضرت گشاده بود و من خودم را روی سینه ایشان انداختم آن حضرت دست کردند درون سینه شان و یک تکه از خون خشک شده مبارکشان را بیرون آوردند و در دهان من گذاشتند شروع کردم به مکیدن؛ مثل عسل شیرین بود آغوش آن حضرت باز شد، مثل اینکه بگویند باید بروی همین که بلند شدم، دیدم توی خانه هستم آقای پروین زاد! باور کنید به جرأت می‌گویم که یک ماه تمام دهان من شیرین شیرین بود، مثل اینکه عسل در دهانم بود! تا مدتها بعد هم به طور دایم مثل این بود که چیزی شیرین را در دهانم مک می زدم و دهانم شیرین بود این خواب را برای هیچکس نگفتم، تا اینکه یک روز شعری گفتم، آقا میرزا حسین آن را خواند و گفت: مثل اینکه یکی از ائمه(ع) حبه نبات توی دهان شما گذاشته! آن شب هم جناب شیخ، اشاره به همین خواب من کردند و فرمودند: همینطور است خب، حالا ببینید کسی را که جناب شیخ به عنوان شاگرد؛ شاگرد که نه، بلکه به عنوان کسی که در اتاقش کفش جفت کند انتخاب کرده و آورده بود، کسی بود که چنین خوابی دیده بود، جناب شیخ خوب می شناخت و درست تشخیص می داد خیلی چیزها هست که ما نمی دانیم اسراری هست که واقعاً ما به آن دسترسی نداریم
رافعی (شاگرد دکتر مدرسی، حاضر در جلسه): اجازه بدهید بنده یک مسأله ای را در مورد استاد مدرسی مطرح کنم همانطور که جناب شیخ درباره آقای دکتر مدرسی فرموده بودند که: «شما مثل یک چلچراغ می مانید با شعله های پراکنده، من بایستی شما را تبدیل به یک کانون نور کنم» اینجا یک نکته جالبی نهفته است، گاه خداوند یک استعداد و حقایقی را در افرادی قرار می دهد و بعد به دست افرادی که باز هم خودش می خواهد، آنها را پرورش می‌ دهد و شکوفا می‌ کند

ادامه نکات:

6.جالب است که یکی از پایه ثابت های چرندبافی های عارف مسلکان، خواب و رؤیاست اگر خواب و رؤیا را از مطالب مدعیان عرفان، حذف کنیم با قاطعیت می توان گفت بخش مهمی از معارف عرفانی بر باد می رود به راستی اگر این رؤیاها نبود، حضرات عارف مسلک چه در چنته داشتند که آن را در برابر صاحبان بصیرت و تعقل و فهم، ارائه کنند و اذهان تشنگان حقیقت را با آن سیراب نمایند؟ چرا هرکجا که در چیدمان اباطیل شان، نقطه کوری یافت می شود آن را با این امور پر می نمایند؟ تأسف بار تر اینکه خوابی که الآن توسط شاگرد خیاط به عنوان یک رؤیای مهم، بیان شده است خوابی عاری از نظم و اتقان رؤیاهای صادقة و خالی از نشانه های سلامت روحانی بینندهء رؤیاست و حاوی اموری بعضاً مضحک و بی سر و ته است که بسیار شبیه به اضغاث احلام (خوابهای آشفته) می باشد


کیهان فرهنگی: جناب دکتر مدرسی به نظر حضرتعالی چه چیزی در وجود جناب شیخ بود که کسانی چون: دکتر فرزام، دکتر ابوالحسن شیخ، دکتر گویا، دکتر محققی و مرحوم روشن را با آن مقام علمی، فقهی و فلسفی و عرفانی وا می داشت که در درس خصوصی ایشان حاضر شوند؟


دکتر مدرسی: من هیچ تعجب نمی کنم چگونه جناب روشن با آن عظمت، مجذوب جناب شیخ بود و ساعت‌ ها پای درس ایشان می نشست، او مجذوب عشقی بود که در وجود جناب شیخ به خوبی جلوه کرده‌ بود اجازه بدهید خاطره ای برای تان بگویم که عظمت جناب شیخ را نشان می دهد در اصفهان روزی با آقای دکتر محمدحسین مدرسی خواهرزادهء مرحوم آیت الله شهید مدرس به خدمت بانو امین، مجتهده بزرگ اصفهان رفتیم ایشان کتاب سیر و سلوکشان را تدریس می کردند چه کتاب شگفتی و چه درسی! عجیب بود، من در یک مأخذی دیدم که آیت الله مرعشی نجفی افتخار می کند که از این خانم مجتهده اجازه علمی و اجتهاد دارد به هر حال، رفتیم آنجا و صحبت شد بعد از این که درس تمام شد، خانم امین متوجه ما شدند و دکتر محمدحسین مدرسی معرفی کردند که ما از بستگان مدرس هستیم و اضافه کردند که ایشان (اشاره به دکتر علی مدرسی) از شاگردان جناب شیخ هم هستند خانم امین خیلی اظهار لطف و محبت کردند ببینید! کسی که کتاب سیر و سلوک درس می دهد و در آن حد از دانش دینی و عرفان بود، خودش می‌گفت: من حسرت می خورم که محضر شیخ را درک نکرده‌ام! این عبارت را درباره شهید مدرس، من از دهان علامه امینی هم شنیدم که فرمودند: بزرگترین غصه و حسرت من در زندگی این است که محضر مدرس را درک نکرده‌ام! بگذریم؛ عشقی که در وجود جناب شیخ جلوه گر شده بود، باید بگوییم مثل جمال یوسفی بود در فیزیک ظاهری آیا ما می‌توانیم زیباتر از یوسف به آن معنا که در قرآن تشریح شده، تصور کنیم؟ این صورت ظاهر یوسف است این عشق در معنا هم در وجود جناب شیخ بود و به همین دلیل است که هر که نگاه می کند، به جای ترنج، دستش را می برد! حالا هرکس اسم جناب شیخ خیاط را می شنود، می خواهد بداند که کیست و مزارش کجاست تا برود و فاتحه ای بخواند من تازگی ها هر جا می روم می شنوم که می گویند: این شیخ عجب شیخی بوده! می گویم: شما او را دیده بودید؟ می گوید: نه، شنیده ایم اگر متوجه بشوند که من فرضاً 14سال شاگرد ایشان بوده ام، دیگر رها کردنی نیست

ادامه نکات:

7.مشکل در همین مجذوبیت ها و دل دادگی های خلاف عقل و نقل است که انسان را از طریق شخصیت پرستی نسبت به غیرمعصومین، به عبادت ابلیس می کشاند آن هم چه شخصیت هایی! امثال رجبعلی خیاط که در غیاب علماء حقیقی، میاندار عرصه ارشاد! شده بودند و از اینکه فقهاء و دین شناسان برجسته، هر کدام به نحوی در محدودیت هایی بودند و بعضاً از جانب طواغیت زمان، تضییقاتی بر آنان جاری بود، فرصت را برای اضلال عاشقانهء مردم، غنیمت دانسته و دور از چشم پاسداران حقیقت و خارج از محط نظر علماء قم و نجف و مشهد، به اغواگری در مثل تهران، می پرداختند مشابه او در چند دهه بعد، جاهلی به نام اسماعیل دولابی بود که وقتی عرصه را از علماء برجسته، خالی دید شیطان اش، اشاعه اباطیل را در نظرش زینت داد و در غیاب محدثین و مفسرین، بر کرسی تفسیر ِحدیث نشست آن هم احادیثی که اصلاً وجود خارجی نداشته و ندارد!


کیهان فرهنگی: به نظر می رسد که جناب شیخ از میان همه عرفا، ارادت خاصی به حافظ داشته است چرا؟


دکتر مدرسی: نگاهی که جناب شیخ به حافظ داشت، نگاه ویژه ای بود، جناب شیخ، حافظ را به عنوان یکی از بزرگترین عارفان شیعی می شناخت، زیرا بقیه عرفا، شیعه نیستند جناب شیخ روی حافظ تکیه می کند، ولی حافظ تنها نیست، حافظ را می گذارد وسط و می گوید ببین! حافظ درباره موضوع - مثلاً وحدت وجود- این عقیده را دارد، مولانا هم چنین نظری دارد در طاقدیس هم این طور آمده است و بعد شروع می کرد به طرح مکتب ها و می گفت: خوب فکر کنید از میان اینها کدام یک شما را به محبوب، یا معشوق (به قول ایشان) نزدیک می کند؟ کدام یک از این مکتب ها این جلوه را در شما ایجاد می کند؟ امشب به آن فکر کنید خب ما باید فکر می کردیم و این درس عملی ما بود باید پاسخ می دادیم، و وقتی در جلسهء بعد می پرسید به کجا رسیدید؟ باید مطلب قابل قبولی می گفتیم هیچ وقت نبود که جناب شیخ بگوید: حرف این است ولاغیر؛ این جلوه ای است از آن جمال، حالا ببینید این جمال چقدر جلوه دارد! همین طور قدم به قدم پیش می رفت به همین سبب بود که دکتر گویا می آمد، دکتر شیخ می آمد، آقای روشن می آمد و خیلی ها آرزوی شان بود که در جلسه جناب شیخ حاضر شوند، ولی او می گفت: نه، من بیشتر از پنج نفر را نمی توانم راه ببرم این تعداد را می پذیرم که بتوانم خوب به آنها برسم، خوب کامل کنم، خیالم جمع و راحت باشد و بعد از خودم بگویم که چه کسی چه کار عملی یا نظری بکند و بعد راحت سرم را زمین بگذارم جناب شیخ درس عمومی هم داشت که حدود 200نفر در آن شرکت می کردند، می آمدند و می نشستند که قصیده «رنجی» را بشنوند دیوان «رنجی» هم منتشر شده‌ است رنجی را جناب شیخ خیلی دوست داشت حتماً دیوانش را معرفی کنید رنجی شاعر خوش صدایی بود و غزلیات عرفانی بسیار خوبی هم می گفت می آمد و می ایستاد و غزلش را می خواند و جناب شیخ هم دستمال به دست می گرفت و خوب گوش می داد وقتی رنجی مرثیه می خواند، جناب شیخ شروع می کرد به گریه کردن؛ من در دو حالت گریه جناب شیخ را دیدم، یکی موقعی که اسم مدرس می آمد و یکی هم موقعی که رنجی مرثیه هایش را با آن صدای خوش می خواند

ادامه نکات:

8.دو نکته نمکین: الف.طبیعتاً بهترین راهنما برای آموزش و پرورش! یک پسر دبیرستانی، دیوان حافظ می باشد! ب.افشاگری شاگرد خیاط نسبت به سنی بودن همه عرفاء غیر از حافظ، بسیار جالب است! این همه تلاش می شود که بگویند مولوی و ابن عربی و جنید و حلاج و بایزید و سایر کلاب و ذئاب باغ وحش عرفان، شیعه بوده اند ناگهان یک شاگرد خیاط ِناهماهنگ! پیدا می شود و با حواس پرتی خود، همه تلاشهای امثال لاله زاری را بر باد می دهد!

 

9.بعد از این دو تلخند، باید گریست بر حال و روز دین مبین که افرادی تحت نام آن، خدایانی حسی و مکان دار را به مردم معرفی نموده و آنان را از عبادةالله به عبادةالاصنام می کشانند خدای این جماعت، مکانی دارد که می توان به آن نزدیک یا از آن دور شد و این نزدیکی و دوری را هم کاملاً می توان احساس کرد! شاگرد خیاط به امر استاد، نظریات را کنار هم می گذارد و بدون بررسی علمی و تحلیل تخصصی آن، متر می کند ببیند کدامیک از این نظریات، او را به خدایش نزدیکتر می کند! تعبیر تأمل برانگیزی دارد: درس "عملی"! قرب و بعد خدا را نه براساس معیارهایی که خود خدا در نصوص شرعی برای ما نازل کرده بلکه براساس آنچه «دل» احساس می کند تعیین می نماید! این خدای حسی عرفانی را اگر بگذاریم کنار خدای دین، نکات خوبی دستگیرمان می شود... همان خدایی که نامحسوس و نامحدود است و تقرب به او، معنای مکانی ندارد و نزدیک بودن به او کنایه ای است از نزدیک بودن عقائد و اعمال ما به معیارهای رضای او، که نهایتاً به بهشت، معنا می گردد همان معیارهایی که در (ما انزل الله علی قلوب المرسلین) هستند و نه (ما انزل الشیطان علی قلوب العاشقین)!  

 

10.«شیخ درس عمومی هم داشت که حدود 200نفر در آن شرکت می کردند، می آمدند و می نشستند که قصیده «رنجی» را بشنوند» !! 200نفر بیایند که شعرهای عرفانی فلانی را بشنوند! خداوند همه بیماران را علاج نماید! وقتی بسیاری از معارف دین در روایات ما خاک می خورد و کسی همت ندارد آنها را بیان کند چه جای مجلس شعر و غزل!؟ انگار کتاب خدا و روایات اهل بیت(ع) از نظر غنای معرفتی، کم دارد که برای برنامه ارشاد و معرفت، باید دنبال فلان شاعر عرفانی رفت و کمبود معارف دین را با خزعبلات مشرکان پر نمود حتماً هم باید پخش زنده باشد وگرنه نمی شود! بلی! این همه بیان خطرات مهیب دوزخ و قبر و قیامت که در آیات و روایات و ادعیه نظیر ابوحمزةالثمالی و ادعیهء صحیفهء سجادیه، مکرراً ذکر شده تا حدی که امام معصوم(ع) را به آه و ناله و گریه وادار می کند وقتی یک شیخ را به گریه نیاندازد ولی همین شیخ با نام مدرس و مرثیه رنجی به گریه بیفتد باید هم کسانی بگویند این شیخ، عجب شیخی بوده! من هم می گویم! عجب شیخی بوده! عجب شیخی بوده!

 

ادامه دارد...