X
تبلیغات
رایتل
بسان حضرت!حافظ

بنا بر نقلی، روزی که گذشت روز شهادت حضرت غریب الغربا، ابی الحسن الرضا، علی بن موسی سلام الله علیه بود و امروز اولین روز امامت ظاهری طود کرامت و جود و امام نجابت و تقوا، حضرت محمد بن علی التقی جواد الائمة سلام الله علیهم می باشد امامت امام جواد(ع) در شرایط سختی آغاز شد پدرشان سالها تحت عنوان ولیعهد و نفر دوم حکومت، مطرح بوده و نهایتاً توسط همین حکومت به نحو مخفیانه و بی سر و صدا (مسمومیت) به درجه شهادت رسیدند

 

مصلحت حکومتها همیشه در این بوده که خود را به افراد مهم و مقبول و محبوب بچسبانند و از حیثیت آنان برای خود، مشروعیت کسب نمایند... تا هر زمان که این افراد، مخلّ امنیت سیاسی نباشند این رفتار ادامه می یابد هر زمان هم که اخلالی از ناحیه این افراد متوجه حکومت باشد بی سر و صدا به فعالیت شان (جزءاً یا کلاً!) خاتمه داده می شود جالب اینجاست همین مأمون که امام معصوم(ع) را شهید کرد برای همین امام(ع) تسلیت داد و بزرگداشت گرفت و مرثیه خوانی کرد بعد از مدتی نیز دختر خود را به فرزند امام شهید، امام جواد(ع) تزویج کرد تا با ظاهری موجه به همگان نشان دهد که کماکان دوستدار اهل بیت(ع) است و حضرت رضا(ع) هم خودشان به مرگ طبیعی رحلت کرده اند!

 

البته اهل حقیقت، این اباطیل را باور نکردند لکن طبق معمول، این خدعه در عوام، کارگر افتاد و تا چند قرن حتی بر بعضی مورخین نیز، امر را مشتبه نمود رفتار مأمون تا آنجا پیش رفت که در بعضی از جلسات رسمی حکومت، امام جواد(ع) را شرکت می داد و احترام ظاهری می کرد گاهی هم در خلال جلسات، سخنانی بین شیوخ اهل تسنن ِحاضر در مجلس و امام شابّ معصوم(ع) رد و بدل می شد که حاوی نکات جالب توجهی از معارف اسلامی و طرز صحیح بیان آن در دوران تقیه از حکومتهای ظالم می باشد... گزارش یکی از این جلسات را از نقل مرحوم طبرسی تقدیم می کنم:

 

مأمون نشسته بود و حضرت جواد(ع) و عالم بزرگ سنی، یحیی بن اکثم و جماعت فراوانی حاضر بودند یحیی بن اکثم رو به امام(ع) کرد و گفت: «ای پسر رسول خدا! چه می گویی درباره این روایت که می گوید جبرئیل(ع) بر رسول خدا(ص) نازل شد و گفت ای محمد! خداوند به تو سلام فرستاده و می گوید از ابوبکر بپرس ببین آیا از من راضی است یا نه؟ من که از او راضی هستم» حضرت جواد(ع) فرمود: «من منکر فضل ابی بکر نیستم لکن صاحب این خبر باید این روایت پیامبر(ص) را هم لحاظ کند که در حجةالوداع فرمود: (دروغ بستن بر من زیاد شده است و زیادتر هم خواهد شد هرکس عمداً بر من دروغ ببندد جایگاه خود را در آتش فراهم نماید پس هرگاه حدیثی از من به شما رسید آن را بر کتاب خدا و سنت من عرضه دارید هرچه که موافق کتاب خدا و سنت من بود بگیرید و هرچه که مخالف کتاب خدا و سنت من بود را رها کنید) و این خبر ِسؤال خدا از رضایت ابوبکر، موافق با کتاب خدا نیست آنجا که فرموده است (ما انسان را آفریدیم و می دانیم که با خود چه وسوسه می کند و به او از رگ گردن نزدیک تریم) پس اینکه خشنودی و خشم ابوبکر از خدا مخفی مانده باشد که بخواهد از مکنون او بپرسد عقلاً محال است»

 

یحیی بن اکثم گفت: «روایت دیگری هست که می گوید مَثـَل ابی بکر و عمر در زمین بسان جبرئیل و میکائیل در آسمان است» حضرت(ع) فرمود: «این روایت نیز باید بررسی شود برای اینکه جبرئیل و میکائیل دو فرشته مقرب خدا بودند که حتی یک لحظه خدا را معصیت نکردند و اطاعت خدا را یک لحظه ترک ننمودند در حالی که ابوبکر و عمر، مشرک بودند گرچه بعداً اسلام آوردند اکثر ایام زندگی شان در شرک بود پس محال است که با دو فرشتهء مقرب خدا شباهت داشته باشند»

 

یحیی گفت: «روایت دیگری داریم که می گوید ابوبکر و عمر، دو آقای مردان مسنّ اهل بهشت اند در این باره چه می گویی؟» حضرت(ع) فرمود: «این خبر نیز محال است برای اینکه اهل بهشت همگی جوان هستند و مسنّ در آنان نیست و این روایت را بنی امیه جعل کردند در مقابل روایت پیامبر(ص) که فرمود: حسن و حسین، دو آقای جوانان اهل بهشت اند»

 

سپس یحیی گفت: «و روایت داریم که عمر بن خطاب، چراغ اهل بهشت است» حضرت(ع) فرمود: «این نیز محال است برای اینکه در بهشت، ملائکهء مقرب خدا هستند و حضرت آدم(ع) و حضرت محمد(ص) و همه انبیاء و مرسلین، چطور است که بهشت به نور آنان روشن نمی شود که به نور عمر روشن شود؟»

 

یحیی گفت: «روایت شده که آرامش بر زبان عمر سخن می گوید» حضرت(ع) فرمود: «من منکر فضل عمر نیستم اما ابوبکر که افضل از عمر است بر منبر می گفت من شیطانی با خود دارم که مرا در بر می گیرد هرگاه دیدید به بیراهه میل کردم مرا درست کنید»

 

یحیی گفت: «روایت شده که پیامبر(ص) فرمود اگر من به پیامبری مبعوث نمی شدم عمر مبعوث می شد» حضرت(ع) فرمود: «کتاب خدا از این روایت، راست تر است که می گوید (از پیامبران و از تو و از نوح میثاق گرفتیم) حال که خدا میثاق گرفته چطور ممکن است آن را تبدیل کند؟ و همه انبیاء(ع) حتی یک چشم بر هم زدن شرک نیاوردند پس چگونه کسی که اکثر ایامش در شرک بوده به نبوت مبعوث شود؟ و رسول خدا(ص) فرمود: من نبی بودم در حالی که آدم بین روح و جسد بود»

 

یحیی گفت: «و همچنین روایت شده پیامبر(ص) فرمود هرگاه وحی از من قطع می شد گمان می کردم بر آل خطاب نازل شده است» حضرت(ع) فرمود: «این نیز محال است برای اینکه نباید نبی(ص) در نبوت خود شک کند خداوند در قرآن فرموده (خدا از ملائکه و مردم، رسولانی بر می گزیند) پس چگونه ممکن است که نبوت از کسی که برگزیده خداست به کسی که به خدا شرک ورزیده منتقل شود؟»

 

یحیی گفت: «روایت شده که پیامبر(ص) فرمود اگر عذاب نازل شود جز عمر هیچ کس نجات نمی یابد» حضرت(ع) فرمود: «این نیز محال است برای اینکه خداوند می فرماید (تا زمانی که تو در بین اینان هستی عذاب بر ایشان نازل نخواهد شد و همچنین مادام که استغفار می کنند) خداوند خبر داده که تا پیامبر(ص) در میان شان است یا استغفار می کنند عذاب شان نمی کند» الاحتجاج ج2 ص245-249

 

و اما نکات:

1.این ایام ایام فتنه سقیفه بنی ساعده است و همان جریان پیرمرد عارف نشان و سپس هجوم وحشیانه به بیت ولایت و عصمت... لعنت خداوند بر آن دو طاغوت ملحد و هرکس که ولو در کمترین چیزی، پیرو آنان شود الی یوم القیامة

 

2.بعضی از مطالبی که طبق این نقل از طرف حضرت(ع) بیان شده حالت جدل دارد و نه اعتقاد، یعنی حضرت(ع) در بعض موارد طبق اعتقاد آنان صحبت کرده و آنان را با حرف خودشان و طبق مبنای فکری خودشان محکوم نمودند نه اینکه اعتقاد حقیقی لزوماً همین باشد مثل افضلیت ابوبکر بر عمر و...

 

3.منظور از اسلام آوردن ابوبکر و عمر، اسلام آوردن ظاهری است و نه باطنی که در روایات متعددی شرک و کفر و نفاق آنان تا لحظه آخر، تأکید شده است

 

4.زمانی که صحبت از رضایت خدا و پرسش او از رضایت ابوبکر شد بی اختیار یاد عارف مسلکانی افتادم که برای خداوند، رضایت و غضب و شادی و خوشی و ناخوشی و عصبانیت و محبت و عشق و خوش تابی و مسخرگی و لودگی و میل به خودنمایی و سایر حالات نفسانی قائل اند و نمی فهمند که این امور در ذات اقدس الهی راه ندارد و رضا و غضب خدا نیز نهایتاً چیزی جز بهشت و جهنم او نیست... نادانی گفته بود ترس از خدا غیر از ترس از عذاب خداست! انگار که خدا مترسکی مخوف و هیولایی مهیب است که ذاتاً کریه و زشت و مخوف است و با دیدن ذات و صفات او ترس بر انسان غالب می شود! نمی فهمد که ترس از خدا همان ترس از عذاب خداست و بس

 

5.این یحیی بن اکثم نیز جانور جالبی است! از آخوندهای درباری است که از طرفی سر بر آستان طاغوت زمان می ساید و از طرفی به ادعای عالم و فقیه بودن با حجت خدا مجادله می نماید آن قدر حسود و مغرور است که تخریب حیثیت پوشالی خود در این جلسات مناظره را بر نمی تابد و به جای اعتراف به حقیقت مداماً کینه امام جواد(ع) را بر دل شعله ور تر می کند تا اینکه خلیفهء بعد از مأمون را بر قتل حضرت(ع) تحریک نموده و بابت مشارکت در قتل معصوم(ع) راهی جهنم ابدی می گردد نکته جالب اینکه او نیز بسان حضرت!حافظ، همجنس گرا بوده و پسران زیبارو را مورد آموزش و پرورش! قرار می داده است آن وقت همین جانور، شدیداً با متعه (ازدواج موقت) دشمنی دارد و جلوی ترویج و نشر آن توسط مأمون را می گیرد که... در نوشتار بعدی با او و بعضی حرکات عاشقانه اش بیشتر آشنا خواهیم شد إن شاء الله