X
تبلیغات
رایتل
ارتشبد خلبان، رجبعلی نکوگویان!

به ادامه مصاحبه و نکات آن بپردازیم:

 

کیهان فرهنگی: جناب مدرسی! با چه روشی بهتر می توانیم جناب شیخ را بشناسیم و بشناسانیم؟


دکتر مدرسی: من تصور می کنم برای معرفی جناب شیخ باید همان شیوه جناب روشن را به کار ببریم یعنی مدتی بنشینیم آرام آرام ذهن مان را بیدار کنیم و قدم به قدم، لحظه به لحظه، کارها، سخنان و نگاه او را تفسیر کنیم یک سرّی در این جریان است که شاید ما نتوانیم بیانش کنیم ولی این امکان وجود دارد که آنقدر در اطرافش بچرخیم و توضیح بدهیم که بالاخره یک گوشه ای از این پرده کنار برود من روزی در جلسهء جناب شیخ نشسته بودم و دستم را روی فرش گذاشته بودم و به درس گوش می دادم یک لحظه از ذهن من گذشت که این فرش دیگر خیلی کهنه و نخ نما شده، و باید عوض شود همان لحظه جناب شیخ سرش را بلند کرد و گفت: مشخص است که این فرش نخ نما شده و باید عوض شود! جناب شیخ اضافه کردند: حواست چرا پرت است؟ درس را چرا گوش نمی دهی؟ فرش باید عوض شود، این مسأله ای نیست که دستت را گذشته ای روی فرش؛ شما باید در این ویژه ‌نامه بحث را طوری پیش ببرید که اگر فردا کسانی این شمارهء کیهان فرهنگی را خواندند، دچار موج نشوند، پایین و بالا نیفتند شخصی گفت: جناب شیخ! کسی را پیدا کرده ام که حرفهای خوبی می زند! جناب شیخ گفتند: بروید ببینید چه می گوید؟ ما مدتی نزد او رفتیم و دیدم واقعاً حرفهای خوبی می زند بحثهای خوبی هم دارد یک دیدی هم درباره نماز جمعه داشت غیر از دیدهایی که حالا هست و کتابی هم درباره نماز جمعه نوشته بود بحثهایش هم نو و به اصطلاح زرورق پیچیده بود! ما هر بار که می رفتیم و می آمدیم، به جناب شیخ گزارش می دادیم شیخ فرمودند: خوب گوش بدهید، خوب دقت کنید و همراهش جلو بیایید مسأله ای که ما داشتیم این بود که وقتی هم نزد آن آقا بودیم، باز دلمان پیش شیخ بود و به عنوان مأمور می رفتیم و حرفهای او را می شنیدیم یک سالی می رفتیم و صحبتهای او را گوش می دادیم و بعد می آمدیم گزارش می دادیم جناب شیخ هم می فرمودند: شاهنامه آخرش خوش است بروید تا ببینیم آخرش به کجا می رسد تا اینکه بعد از مدتی دیگر، یک شب دیر هنگام من و دکتر گویا آشفته حال و اشک ریزان خودمان را به منزل جناب شیخ رساندیم و گفتیم: آقا جان، ما را نجات بده! آیا تا به حال که ما آنجا رفته ایم دچار مشکلی نمی شویم؟

 

ادامه نکات:

11.بر فرض که رجبعلی از دل شاگردش خبر داده باشد این چه اهمیتی دارد که شاگرد با این حالت اعجاب، آن را بیان می کند؟ مگر خبر دادن از دل، در وادی علوم غریبه، کار سخت و پیچیده و عجیبی است؟ فلان مرتاض مشرک که بت می پرستد و علناً نجاست می خورَد و وقتی نزد او می روی تو را به نام می خواند و از دل تو خبر می دهد مقام معنوی خاصی نزد خدا دارد؟ چه اشکالی دارد که کسی در اثر شدت ریاضاتی که لزوماً به قصد کسب علوم غریبه هم نبوده به قدرت هایی دست پیدا کند؟ شاگردی که با نقل حکایات این چنینی از استادش موجب تشویش اذهان عوام ناآگاه از قدرت های علوم غریبه می شود چطور می خواهد که مطالب، موجب موج و بالا و پایینی مردم نشود!؟


کیهان فرهنگی: آن شب چه اتفاقی افتاد؟


دکتر مدرسی: آن شب آن آقا خودش را واقعاً نشان داد و گفت: آن خدایی که می گویند، در من حلول کرده ‌است! او حیات را شبیه می کرد به قطاری که راننده اش خود اوست! او گفت: من «خودش» هستم! به هرکدام از ما هم لقبی داده بود جناب شیخ گفت: ببینید عده ای هستند که با او این مسیر را می روند او مباحث را خوب شروع کرده بود و به قول مولانا «اوراد خوبی آورده بود» و بعد شما را به جایی می رساند که می گوید: آن خدایی که شما می گویید من هستم! گفتیم جناب شیخ تکلیف ما چیست؟ گفت: هیچ! من می دانم که شما رفته اید و شنیده اید، ولی می دانم که شما همان وقت هم که آنجا بودید، دلتان در حال و هوای خودتان بوده و مجذوب نشده اید البته یکی از دوستان که گاهی نزد جناب شیخ هم می آمد، به آن آقا دل داد و همانجا ماند

 

ادامه نکات:

12.ابن منصور حلاج هم می گفت من خودش هستم (اناالحق) ! بایزید بسطامی هم می گفت درون جامه من جز خدا نیست (لیس فی جبتی الا الله) ! سایر عارفان کافر و عاشقان مشرک نیز مشابه این حرفها مکرر گفته اند و این ادعاها شعار تفکر عرفانی است اگر خوب است، برای همه خوب است و اگر بد است، برای همه بد است چرا حلاج، اگر چنین چیزی بگوید و حافظ نیز در وصفش بسراید: (گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند . جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد) هیچ کدام تخطئه نمی شوند و بلکه تجلیل نیز می شوند اما اگر آن فرد گمنام، همان ادعای حلاج را بر زبان بیاورد بد است و باید از او فرار کرد!؟ چطور اگر قاضی، احساس رانندگی ِهمان قطار کرده و تصور نماید مثل خدا! شده و بر زمین و زمان سیطره دارد هیچ اشکالی ندارد اما به دیگران که می رسد یک دفعه همین خیالات، کفر می شود و حلول و اتحاد؟ بائک تجرّ و بائی لاتجرّ!؟

 

13.آن کسی که به آن آقا دل داد و مریدش شد اگر به او اعتراض کنند و او بگوید من چیزی دیدم که شما ندیدید و وقتی شما ندیدید و نمی دانید پس انکار نکنید و حقایقی هست که فراتر از عقل شماست و شما نسبت به عظمت استاد، در جهل مرکب هستید و... (کلاً از این دست خزعبلات عرفانی) چه جوابی به او می توان داد؟ اگر او بگوید «سنگسارم بکنید ای ز خدا بی خبران . گنهی کردم و عاشق شدم و دل دادم» چه جوابی به او داده خواهد شد؟


کیهان فرهنگی: آیا جناب شیخ دستورهای خاصی هم برای ایام خاص مثل ماه مبارک رمضان به شما می دادند؟


دکتر مدرسی: بله، در شروع ماه در بعضی ایام و مثلاً همان ماه رمضان ابتدا برای ما درباره آن ماه صحبت می کرد و برنامه می داد و می گفت: در این ماه شما را برای افطار زیاد دعوت می کنند، سعی کنید در همان خانه خودتان افطار کنید و یک لقمه غذا بخورید و بعد بروید و سری بزنید اگر رفتید، به محض آن که سر سفره نشستید، با هر چه جلو شما گذاشتند افطار کنید و به چیزی دیگری دست نزنید ما هم هر جا می رفتیم به همان دستور عمل می کردیم بعدها همین آقای رافعی خیلی اصرار کرد که بداند جریان چیست گفتم: دستور جناب شیخ است از آن پس آقای هر جا که می‌رفتیم قبلاً سفارش می کرد جلو من غذای حسابی بگذارند! البته دستورهای دیگری هم جناب شیخ می دادند که از بیانش معذورم

 

ادامه نکات:

14.دستور جناب شیخ است!؟ خب باشد! مگر شیخ کیست یا چیست که تعبد به دستورش تا این حد، لازم باشد؟ مگر او معصوم است که امر او لزوماً موجب هدایت شود؟ چه تضمینی هست که امر او موجب ضلالت از جایی که گمان گمراهی نمی رود (ضلالت من حیث لایحتسب) نگردد؟ آن هم چنین دستورهای غیرعقلایی که بعضاً موجب آزار میزبان در گذاشتن غذا دقیقاً جلوی دست میهمان نیز می شود... باقی گذاشتن چای، تکبر می آورد اما معطل کردن میزبان تا رسیدن میهمان که می خواهد افطار کند و بعداً راه بیفتد یا جلوس شاهانه او بر سر سفره افطار که حاضر نمی شود دست دراز کند و فقط آنچه جلوی اوست را میل می فرماید، تکبر که نمی آورد هیچ، بلکه تواضع نیز می آورد!!؟

 
کیهان فرهنگی: جناب مدرسی! آیا مشورتهایی هم در امور زندگی با جناب شیخ داشتید؟


دکتر مدرسی: در بعضی موارد بله، بعضی وقتها هم خود ایشان به ما رهنمودهایی می دادند که در آغاز، حکمت آن برای مان روشن نبود، بعد می فهمیدیم مثلاً از روزی که من به خدمت جناب شیخ آمدم، فرمودند: شما غیر از این که به طور رسمی درس می خوانی و جلو می آیی، بعد از کلاس نهم، به صورت متفرقه (آزاد) هم امتحان بده و من همین کار را کردم و تا آخرین سال که دیپلم دبیرستان را گرفتم، در بیرون هم به طور متفرقه درآموزشگاه خزائلی درس می خواندم و امتحان می دادم تا دو دیپلم بگیرم بعدها که جریانی برایم اتفاق افتاد، دیدم که جناب شیخ چه پیش بینی جالب و خوبی کرده ‌بود!


کیهان فرهنگی: در مورد مسایل شخصی مثلاً پیرامون ازدواج تان هم با جناب شیخ مشورت می کردید؟


دکتر مدرسی: بله، اصلاً ازدواج من با همسرم به پیشنهاد جناب شیخ بود


کیهان فرهنگی: یعنی از بستگان ایشان؟


دکتر مدرسی: خیر، در میان چند نفری که از فامیل و غیرفامیل نامزد بودند، یا مادرم انتخاب کرده بود، من با جناب شیخ مشورت کردم و مشخصات همسر کنونی ام را به ایشان گفتم، جناب شیخ هم فرمودند: راه صوابی است این کار را بکنید، این خانم موجب برکت می شود و شما را خوب می تواند اداره کند ما هم آمدیم و کار را تمام کردیم به هرحال ایشان در تمام مواردی که به قدرت پرواز روحی ما مربوط می شد، راه نشان می دادند و کاملاً هم مسلط بودند

 

ادامه نکات:

15.شیخ، در تمام مواردی که به قدرت پرواز روحی شاگردان، مربوط می شد راه نشان می دادند... بهرحال جناب شیخ، خلبانی کارکشته در پرواز به عوالم غیبیه بودند و باید دست نوخلبانان را می گرفتند!


کیهان فرهنگی: لطفاً بحثی هم درباره ویژگی های تعلیم و تربیت جناب شیخ داشته باشید روش کار ایشان چه تفاوت هایی با تعلیمات رایج زمان داشت؟


دکتر مدرسی: عرض شود چند محور اصلی در تعلیم و تربیت جناب شیخ وجود داشت اولین محور در شیوه تربیتی جناب شیخ این بود که برخلاف تمام روشهای رسمی در تعلیم و تربیت صوفیانه، ایشان رابطه مطلق مرید و مرادی را می شکست یعنی از روز اول که کسی را برای شاگردی می پذیرفت، در عین حال که از او می خواست کاملاً در اختیار باشد، به او می آموخت که درباره موضوع تفکر و آن را بررسی کند این یک تفاوت، دومین محوری که در روش جناب شیخ و خلاف روشهای سنتی گذشتگان بود، تشویق شاگردان به آموختن علم روز بود نکته مهم این است که این علم آموزی و تشویق به هیچ وجه تحت تأثیر رویکرد به علم در دهه های20و30 نبود، بلکه منطبق با دیدگاه کاملاً عرفانی و فلسفی خاص جناب شیخ بود به این ترتیب که، اگر ما کل حیات را جلوه هایی از معشوق بدانیم، همان که حافظ می گوید: «هر دو عالم یک فروغ روی اوست» جناب شیخ در مکتب تربیتی اش که ملهم از حافظ بود، برای شناخت این جلوه، معتقد بود که باید علم بیاموزیم زیرا علم آموزی ارتباط مستقیمی با شناخت معشوق دارد همان طور که گفتم، جناب شیخ در حرکت به شاگردانش مطالب را آموزش می‌داد البته این روش منحصر به ایشان نیست ما در بین اهل تصوف هم این حرکت را می‌بینیم که با شاگردان حرکت می کنند، اما تفاوت این بود که جناب شیخ این حرکت را در دو بخش همزمان انجام می داد، یکی در طبیعت و یکی در جامعه شاگردان را مثلاً می برد به صحرا، به کوه و همچنین در محیط طبیعی زندگی مردم در آنجا سعی می کرد که شاگردان با محیط و مردم ارتباط برقرار کنند همین طور درمحیط هایی مثل حرم حضرت عبدالعظیم، یا در کوه بی بی شهربانو... محور مهم دیگر در تعلیم و تربیت جناب شیخ که باز هم برخلاف روش تصوف بود که رابطهء شاگرد را با خانواده و جامعه می برند تا مرید را از محیط و خانواده به خودشان منحصر کنند، در مکتب تربیتی جناب شیخ می بینیم که این طور نیست، بلکه شما باید در خدمت انسان باشید، آن هم در درجه اول در خدمت خانواده خویش، و بعد در خدمت جامعه خود اما مسأله عمده این است که چگونه در خدمت باشیم و اسیر نباشیم؟ یک جمله زیبایی که مدرس در مجلس به کار می برد این بود که «سید القوم خادمهم» یعنی بزرگ هر قوم خدمتگزار آنهاست البته این جمله در اصل حدیث معصوم(ع) است، آنچه در مکتب عرفان ما داریم، ریشه هایش در منابع اسلامی خودمان هست یعنی چه؟ یعنی شما از یک طرف در فرد، بزرگی ایجاد می کنید و از طرف دیگر، این بزرگی را با خدمتگزاری همراه و هم معنی کرده اید این نکته خیلی ظریفی است اگر شما دقت کنید می بینید همه کسانی که به عنوان شاگردان شیخ، برگزیده شده اند، همه خانواده دارند و شاید هم خیلی با مسایل اطرافیان خودشان درگیرند، اما در عین حال، می بینید که از این قیود آزادند اما محور چهارم تربیتی جناب شیخ، دادن دید جدیدی به شاگردان بود، دیدی که سبب می شد تا دیگر عبودیت و مسائل عبادی را عملی تکراری ندانند و تکراری عمل نکنند می دانیم که بعضی از نمازهای مان تکراری می شود و اصلاً یادمان می رود که چه وقت «بسم الله» گفته ایم و کی «و لا الضالین»!؟ به خاطر این که تکراری عمل می کنیم آنجا مربی تذکر می داد که چه وقت داری تکرار می کنی و چرا؟ در مکتب جناب شیخ، معلم تمام وجودش را به شاگردش می سپارد، همان طور که شاگرد خودش را به معلم می سپارد برخلاف آنچه در تصوف هست، در مکتب شیخ، معلم باید خودش را صرف شاگرد کند در این مکتب، معلم بیش از شاگرد روح و انرژی می گذارد یکی دیگر از کارهای جناب شیخ این بود که دیوان حافظ را به کتاب آموزش عرفان تبدیل کرد شیخ در مکتب تعلیم و تربیت عرفانی، یک دید نو و تازه داشت که در کل تاریخ سابقه ندارد حتی نزد معلمین درجه یک ما که در تربیت شاگرد خیلی ورزیده بودند دیگر ویژگی مهم شیخ این بود که در کنار شاگردش، شاگرد بود تا مسائل وی را بفهمد تا بداند که چگونه حرکت کند که این شاگرد احضار شده و از راه رسیده را (مثل من) تربیت کند به جناب شیخ الهام می شد که فلان شخص را از فلان جا صدا بزن، استعداد خیلی خوبی دارد و خیلی خوب مطالب را می گیرد شیخ هم می فرستاد او را پیدا می کردند تا با او صحبت کند و اگر بخواهد و بپذیرد، بیاید و کلمات ایشان را بشنود شیخ بنیانگذار یک مکتب تعلیم و تربیت بسیار جدید و کارآمد بود

 

ادامه نکات:

16.چه کسی به رجبعلی، الهام می کرد که فلان شخص را صدا بزن؟ این شخص از کجا می فهمید که فرد مورد نظر، استعداد خوبی دارد؟ چه ضمانتی هست که این وحی، از شیاطین نباشد؟ *(ان الشیاطین لیوحون الی اولیائهم)* الانعام آیه121 خداوند در کتاب خود درباره کسانی که دعاوی ارتباط با ملکوت دارند می فرماید: «آیا آنان نردبانی دارند که بر آن می روند و صداهایی می شنوند؟ اگر چنین است باید آن کسی که از آنان، مدعی ِشنیدن ِوحی از خداست بر این ادعای خود، برهانی آشکار (معجزه) بیاورد» *(ام لهم سلّم یستمعون فیه فلیأت مستمعهم بسلطان مبین)* الطور آیه38


کیهان فرهنگی: در حاشیه گفتگوهای مان در جلسه اول، به داستان استواری کرمانشاهی اشاره کردید که محل مأموریتش کرمان بود و شما به دستور جناب شیخ به آنجا رفتید و او را به تهران آوردید، اگر ممکن است موضوع را مجدداً شرح بدهید


دکتر مدرسی: فکر می‌کنم این موضوع مربوط به سالهای30یا31 باشد اما خلاصه اش کنم؛ روزی از روزها جناب شیخ در جلسه و در جمع شاگردان خصوصی گفتند: استواری کرمانشاهی در کرمان است که خانواده اش در کرمانشاه احتیاج شدیدی به او دارند پدر و مادرش هم پیر و نیازمندند، لازم است کسی از میان شما به کرمان برود و او را متوجه کند که به تهران بیاید تا کارش را درست کنیم و به شهر خودش برگردد چون در جمع، نگاه شیخ هنگام صحبت به بنده بود، من احساس کردم که این کار را به عهده من گذاشته اند


کیهان فرهنگی: اسم و شهرت او را هم گفتند؟


دکتر مدرسی: بله، اما جای او معلوم نبود باید می رفتم در پادگانهای شهر او را پیدا می کردم بهر حال، من به کرمان رفتم و به پادگان شهر مراجعه کردم می دانید که آن زمان این کار مشکلات خاص خودش را داشت احتمال همه چیز می رفت با مراجعات مکرر و مشکلات زیاد، که شرحش طولانی است و تنها یک موردش را عرض می کنم، چند روز مرا در پادگان بازداشت کردند تا ببینند قضیه چیست؟ سرانجام توانستم به یاری خداوند، آن استوار را پیدا کنم و پیام جناب شیخ را به او برسانم اما باور متن پیام در آن‌ جو سیاسی برای فردی نظامی، مشکل بود، هر طور بود او را قانع کردم مشکل دیگر، گرفتن مرخصی برای او و آوردنش به تهران بود خیلی خلاصه بگویم که به طرزی معجزه آسا توانستم از فرمانده اش که به صورتی کاملاً عجیب و اتفاقی یکی از آشنایان ما از آب درآمد و شخصی به نام سرهنگ رضا تهرانی نژاد بود، پانزده روز مرخصی گرفتیم و او را به تهران آوردم تا مدتی که استوار در تهران بود، شبها به مسافرخانه می رفت و روزها هم در جلسات منزل جناب شیخ شرکت می کرد آن زمان یکی از دوستداران جناب شیخ، تیمسار قدبلند و قوی و سیاه چرده ای بود که بعضی از شب‌ها به خانهء جناب شیخ می آمد، در می زد و همان بیرون با صدایی رسا می گفت سلام علیکم، امری ندارید؟ و بعد می رفت فکر می کنم خانه اش هم همان نزدیکی ها بود یک شب مطابق معمول آمد و در را باز کرد و گفت: سلام علیکم، امری ندارید؟ جناب شیخ فوری گفت: بیا تو! داخل شد جناب شیخ با اشاره به استوار کرمانشاهی گفت: ببین! این شخص باید از کرمان به کرمانشاه منتقل بشود، ایشان را دست تو سپرده ام، تیمسار گفت: به چشم! و بعد به آن نظامی گفت: بلند شو و پرسید: درجه ات چیست؟ گفت: استوار؛ تیمسار گفت: چرا احترام نمی گذاری؟ استوار راست ایستاد و گفت: بله قربان! و احترام گذاشت تیمسار گفت: با لباس شخصی احترام نظامی می گذاری؟ این را با حالت شوخی گفت و همه خندیدیم تیمسار اضافه کرد که تا چهار روز دیگر کارش را درست می کنم و همین طور هم شد و آن استوار حتی به کرمان هم نرفت و یک سر به کرمانشاه نزد والدین اش رفت چند بار هم پس از آن به تهران آمد و اظهار محبت کرد و نان شیرینی کرمانشاهی برای مان آورد و می گفت: نجات پیدا کردم و حالا در کرمانشاه در مراسم دعای ختم انعام به شما دعا می کنم، پدرم خیلی به من نیاز دارد بهرحال، تا مدتها یکدیگر را ندیدیم و از حال هم خبر نداشتیم اکنون آن ماجرا را از حافظه نقل می کنم و ممکن است دیگران در آینده تکمیل اش کنند


کیهان فرهنگی: این موضوع هم کرامتی دیگر از جناب شیخ بوده و هم احتمالاً نتیجه دعای پدر و مادر آن استوار کرمانشاهی که ناراحت بودند و حضور فرزندشان در کرمانشاه کمک زیادی به آنها می کرد


دکتر مدرسی: تردید در این نیست پدر و مادر آن شخص نیمه شب آهی کشیده اند و این تیر آه به هدف استجابت نشسته و جناب شیخ هم مأمور شده بود که این کار را انجام بدهد این موضوع یکی از مسائل خاطره‌ انگیز زندگی من است

 

ادامه نکات:

17.چرا تردید نیست!؟ اتفاقاً بسیار تردید هست! چه اشکالی دارد که آن پدر و مادر، مخفیانه به رجبعلی، نامه نوشته باشند یا از طریقی عادی ولی مخفی از چشم شاگردان، با او ارتباط برقرار کرده و مشکل خود را در میان گذاشته باشند؟ چه اشکالی دارد که رجبعلی از طریقی، رابطهء آشنایی شاگرد خود و فرماندهء آن استوار را فهمیده باشد و دقیقاً به همین دلیل، نگاه خود را در جلسه به او متمرکز کرده باشد؟ کجای این موضوعات معجزه آساست؟ چرا این جناب شاگرد، اصرار دارد هرچیزی را به نحوی به عالم ملکوت بند کند و تفسیر اعجازی بدست دهد؟ چرا سعی دارد شیخ ِخود را مأمور الهی بخواند و منجی ِآه نیمه شب این و آن؟ از اینها گذشته بر فرض که رجبعلی، واقعاً منجی این و آن بوده چرا محدودهء "منجی گری" او اینقدر بسته و ناقص است که باید با کمک چند واسطه، به این امر خطیر مبادرت نماید و نمی تواند بدون این واسطه ها و با انجام چند حرکت عرفانی! و کشیدن چند عدد "هو"! استواری را به نحوی کاملاً استوار! و از طریق طی الارض از کرمان به کرمانشاه بفرستد؟ یا او که بسان فرمانده ارتش شاهنشاهی، به امرای ارتش طاغوت، امر و نهی می نماید چرا نمی تواند با چند "ورد" عارفانه، کل بساط حکومت فاسد پهلوی را برچیده و شاه را ساقط کرده و همه مردم ایران را از آه های نیمه شب ِناشی از جور محمدرضا پهلوی نجات دهد؟ یا اساساً دنیا را با کرامات خود، پر از عدل و داد نماید که همه آه های نیمه شب جهانیان، یکسره برچیده شده و رجبعلی، منجی عالم بشریت شود البته به اسلوب مهدویت نوعیهء عرفانیه!؟


کیهان فرهنگی: جناب مدرسی! آیا جناب شیخ در زمان حیات، برای دوره بعد از خودشان شما را به شخص دیگری به ‌عنوان راهنما یا هر چیز دیگر ارجاع می دادند؟


دکتر مدرسی: این از آن سؤالات است که پاسخ به آن برای من مشکل است بله جناب شیخ شاید یک سال پیش از فوت شان، مشخص کردند که بعد از من چه کسی، نه به‌ عنوان مرشد -چون خود ایشان هم برای ما جنبه مرشدی نداشت، معلم بود و هیچ وقت به ‌عنوان مرشد مطرح نبود- باید جلسه را اداره کند


کیهان فرهنگی: یکی از همان افراد جلسه خصوصی؟


دکتر مدرسی: بله، از همان شاگردان، بعد از فوت ایشان هم مدتی جلسه اداره می شد

 

ادامه نکات:

18.این مورد، دیگر نهایت مسخرگی و چرندبافی است... این شیخ نادان از کی تا حالا، واجد منزلت انبیاء(ع) شده که برای امت! خود، وصی نیز تعیین می کند که مبادا بعد از او گمراه شوند!؟ لابد دو چیز گرانسنگ هم در امت خود باقی گذاشته یکی کتاب کیمیای محبت (که هنوز آن موقع، تألیف نشده بوده!) و یکی هم همین جناب چلچراغ! سنگین که از شدت کتمان و خجالت، نمی خواهد اسرار هویدا کند! آخر این چه مسخره بازی است که به نام معرفت الله، راه انداخته اند و مفاهیم بلند دینی (نظیر وحی نبوی و وصایت علوی و...) را سرقت کرده و در عرفان خود، بازیچه نموده و شعور انسانی را در مسیر هواهای شیطانی به لجن کشیده اند؟


کیهان فرهنگی: در جلسه گذشته در مورد مسائل مختلف و از جمله در مورد چگونگی در گذشت جناب شیخ مطالبی فرمودید، از جمله این که ایشان پیش بینی کرده بودند که شما اولین کسی هستید که در مزارشان شمع روشن می کنید و همین طور هم شد در این نشست می خواهیم خواهش کنیم از احساس خودتان هنگام شنیدن خبر فوت جناب شیخ و مسائل پس از آن برای مان صحبت کنید


دکتر مدرسی: ما خیلی از مسایل روحی مان را نه می توانیم بیان کنیم و نه می توانیم به تصویر بکشیم ما نمی توانیم شرح غم های مان را بنویسیم، یا شرخ غم های مان را نقاشی کنیم این مقدار هم که بیان می کنیم، استکانی آب از یک دریاست واقعیت این است که رحلت جناب شیخ برای ما چند نفر شاگردان اش آن چنان سخت و غیر قابل تحمل بود که شاید تا یک سال پس از آن، ما احساس می کردیم که باید سه شنبه ها یا پنج شنبه ها برویم به دیدار جناب شیخ! نمی توانستیم بپذیریم که ایشان فوت کرده ‌است اگرچه خود جناب شیخ گفته بودند که چه زمانی از این دنیا خواهند رفت

 

ادامه نکات:

19.بله! جناب شیخ برخلاف معمول ِروش های تعلیم و تربیت صوفیانه، رابطه مطلق مرید و مرادی را می شکست!! تا حدی که شاگردش تا یکسال نمی توانست مرگ او را باور کند و می خواست برود جلسه شیخ!!!

 
کیهان فرهنگی: یعنی روز و ساعت فوت شان را قبلاً به شما گفته بودند؟


دکتر مدرسی: بله وقت اش را تعیین کرده بودند ولی من نمی توانم وارد جزئیات اش بشوم، اما کاملاً می دانستیم و برای آن روز آماده بودیم موقعی هم که برای تشییع رفتیم، یک عده خیلی کمی آنجا بودند، فقط فرزندان جناب شیخ و چند نفر دیگر؛ وقتی به آنجا رسیدیم به ما گفتند: چه کسی به شما گفت که جناب شیخ فوت کرده؟ آخر ما به هیچ کس نگفته ایم! ولی در هر حال غم بسیار سنگینی بود برای ما؛ ببینید! وقتی مدرس را شهید کردند و من خبر شهادت اش را شنیدم، شاید شش یا هفت سال داشتم خیلی کوچک بودم و جریان را زیاد درک نمی کردم اما زمانی که وارد نگارش کتاب مدرس شدم و به فصل شهادت مدرس رسیدم، به آن شبی که مدرس را شهید کردند، آن شب آن چنان برای من سنگین و سخت و غم انگیز بود که فکر می کردم دیگر نفسم در نمی آید در جریان رحلت جناب شیخ هم همین احساس به من دست داد و آن وقت بود که دقیقاً معنا و مفهوم این سخن حضرت امام حسین علیه السلام را فهمیدم که در عاشورا فرمودند: «الان انکسرت ظهری: الان کمرم شکست» فکر می کردیم که دیگر دنیا برای ما چند نفر شاگردان شیخ تمام شده است فقط به این امید خودمان را راضی می کردیم که ما هم هر چه زودتر، سه یا چهار ماه دیگر می رویم نزد جناب شیخ؛ آنقدر غم دوری اش برایم سنگین بود که در خانواده، فشار آوردند که یک مسافرتی به خارج کشور بروم تا از آن حالت بیرون بیایم ما به مصر و عتبات هم رفتیم ولی خدا شاهد است، هر قدمی که برمی داشتم، امکان نداشت که جناب شیخ را فراموش کنم بنابراین چگونه می‌توانم این احساسات را برای شما بیان کنم و شما چگونه آن را می نویسید؟ من هر چه بگویم آن زمان چه احساسی داشتم، قادر به بیان نیستم، ولی همین اندازه می‌توانم بگویم «شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل . کجا دانند حال ما سبکبالان ساحلها» من آن زمانی که در هنرستانی در خیابان ری تدریس می کردم، بعدازظهرها به مزار جناب شیخ می رفتم و بعد می دیدم که بقیه دوستان هم آمده اند، یا به تدریج می آمدند تا چند ماه حتی در زمستان و فصل برف ریزان، بعدازظهرها آنجا می رفتیم و می نشستیم بدون اختیار! کششی داشت آنجا برای ما با آن خاطرات و صحبتها، کم کم دستور جناب شیخ رسید که رها کنید! شما فکر می کنید که من اینجا خوابیده ام؟ خیر، این طور نیست من خودم می آیم به دیدار شما
والسلام
 

ادامه نکات:

20.بالاخره حقیقت مطلب رو شد و دستور از خود جناب شیطان رسید که رها کنید! شما فکر می کنید من اینجا خوابیده ام؟ خیر، این طور نیست من خودم می آیم به دیدار شما و بازهم گمراه تان خواهم کرد و بازهم از طریق دیگری و در لباس دیگری سر کار تان خواهم گذاشت شما فکر کردید من می خوابم اینجا؟ نخیر من نمی خوابم و اصلاً برای اضلال شما خواب به چشمم نمی آید... دشمنم و دشمن به هر شکل ممکن و در هر لباس مبدل، خواهد آمد و از جایی که گمان نمی رود بازهم به سراغ طعمه اش خواهد رفت و بازهم خدعه و خدعه و خدعه...

ای مردم... شیطان دشمن شماست پس شما هم او را دشمن انگارید... سورةالفاطر آیه5و6

...........................................................................................

پ.ن:

إن شاء الله سه شنبه به داعی زیارت سلطان سریر ارتضاء، حضرت علی بن موسی الرضا سلام الله علیه و بهره گیری از انوار تابناک آن امام اهل توحید، عازم ارض اقدس رضوی هستم

نائب الزیارة و نائب اللعن خواهم بود در باب نخودکی و لاله زاری و سایر صوفیان عالِم نما من الاولین الی الآخرین و اگر عمری بود و توفیقی، از اواخر هفته آینده دوباره در خدمت عزیزان دلم، اهالی کهف توحید، خواهم بود